انگیزه های عشقی | بلاگ

انگیزه های عشقی

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

 

من به تنهائی ، حزبم
و سیاست در من ؛
انحصاری است تمام !
کلٌ دولت هستم !
و فراتر... که نمی خواهم عنوان بکنم !
لیک آهسته بگویم که :
منم !
من و من با من
کلٌا" همه : « من » !


گروه : نو
نوع : نیمائی
موضوع : تفرد طلبی سیاسی
نام : من !
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : مرداد 1358 
محل : باقی آباد یزد
...
نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 201 تاريخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت: 13:39

 سرِ سبز

 

تا زمانی که سرم سبز است و چشمانم سفید
این دماغم گنده و اقبال چون برگ شوید
چشم را ننگر که بر چشم فسونسازش چرید ؛
گوش ها باز و فراست ساز با بانگ برید
گونه هایم زرد و پشت لب چو مردان حدید
لب گشایم با زبان سرخ « اناالحق » مزید
سینه شرحه شرحه از درد لئیمان پلید
راست تر از گفته من را به دنیا کس ندید

گروه : کهن
نوع : قطعه
موضوع : دفاع ار زاستگوئی خود !
نام : سرسبز (1)
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : زمستان 1355 
محل : مرکز فرهنگ مردم سازمان رادیو تلویزیون ملٌی ایران
(1) در مرکز فرهنگ مردم انجوی شیرازی رئیس مستقیم شاعر مردم شناس بود و دائما" در امور آن مرکز دچار تفاوت نظر های اساسی و بحث و فحص بودند که انجوی « سرسبزی » ( یعنی جوانی ) شاعر را به رخش می کشید و روزی وقتی مطلبی را شاعر از دکتر غلامحسین صدیقی برای وی نقل کرد انجوی آن را تلویحا" دروغ خواند که این شعر در پاسخش سروده شد و پس از چند روز نیز شاعر از آن مرکز استعفا داد .
...
نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 202 تاريخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت: 13:18

تضمین غزلی از امام خمینی (ره)

 

 
دیر زمانی است که مانده ایم معطل                    
من به اشاره ٬ تو خوانیش به مفصل
« قم بدکی نیست از برای محصل                     
 سنگک نرم و کباب اگر بگذارد »
ما و کتاب ٬ چون گل وخشتیم در اماکن 
فارغ از ارباب فتنه ئیم ٬ وسنگ فلاخن
« حوزه علمیه دایر است ٬ و لکن
خان فرنگی مآب اگر بگذارد »
سنگ فلاخن کلوخ ٍ مانده در آب است 
خان فرنگی ملول خم شراب است 
« هیکل بعضی شیوخ قدس مآب  است
عینک با آب و تاب اگر بگذارد »
ساعت نه گشت و شیخ از بر ما خاست 
گفت که لعنت بر این لواش و کمی ماست
« ساعت ده موقع مطالعه ماست
پینکی و چرت و خواب اگر بگذارد »

گروه : کهن
نوع : تضمین غزل
موضوع : سنگک نرم و کباب
نام : تضمین غزلی از امام خمینی (ره)
شاعر : علیرضا آیت اللهی
تاریخ : 19 خرداد 1389 
محل : تهران

...
نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 199 تاريخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت: 13:13

 نازت بنازم

ای گل ناز و هوسباز من این نازت بنازم
تازگی نازت اَمَل شد نازنین نازت بنازم

نازنینا سوختی جانم ، مکُش ! ای بی مروٌت !
یک ترحم بی نوا را ، تا نوا سازت بنازم

باز هم نرگس شهلای تو مست است ! عزیزم !
عندلیبم ! لعبتم ! بگذار تا « رازت » بنازم

یک نفس را با اسیر غم چرا باید حذر ؟ هان ؟!
به خدا ... بگذار تا ای بی وفا بازت بنازم

آیتم ! عاشق اَلَستم ؟ وای ای معشوق زیبا
رحم برعاشق بیدل ! « غلط انداز » ت بنازم

 

گروه : کهن
نوع : غزل ( چامه )
رده : عاشقانه 
نام : نازت بنازم
شاعر : علیرضا آیت اللهی 
زمان : آبان 1343
مکان : یزد
تقریبا" ویرایش نشده
تا این ماه منتشر نشده

 

 
شعر کهن . علیرضا آیت اللهی . نازت بنازم .غزل . عاشقانه . زمستان 1340 . یزد . ویرایش نشده,...
نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 246 تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ساعت: 1:53
 دفترچه شعر نوجوانی
« دفترچه شعر » دارید ؟ . شاید بتوانید آن را کتاب کنید . آن زمان ها رسم بر این بود که بسیاری از ادبیاتی ها یک دفترچه شعر داشته باشند . برخی از غیر ادبیاتی ها هم دفترچه شعر داشتند (1) . شعرهای مورد پسندشان را در یک دفترچه گرد می آوردند و گاه که تخصص و اعتماد به نفسی هم داشتند آنها را به صورت کتاب ( گلچین اشعار ) منتشر می کردند . من هم از سال 1339 که همان 14-15 سالگی باشد شروع به گردآوری اشعار و قطعات ادبی و نظایر آنها کردم که دفتر تهیه شده از 1340 را هنوز هم که هنوز است دارم ؛ و قدرش را نمی دانستم تا روزی که به منزل استاد محمد پروین گنابادی رفتم ...
دکتر حسین آیدین که مدیر مجله ما بود ، یک روز در چنین روزهائی از سال در 1347 به من گفت یکی از بچٌه ها را بفرست از استاد پروین و فلان و فلان و بهمان مقاله هایشان را برای این شماره از ماهنامه بگیرند و به دفتر مجله بیاورند . گفتم الآن اواخر خرداد است وهمه بچٌه ها ( که دانشجو بودند ) در بحبوحه ی امتحانات . آنها هم که پولی بابت همکاری با مجله نمی گیرند ؛ رویم نمی شود چنین درخواستی از هیچکدامشان بکنم . .. خودم می روم ! .
فرنودی که همدوره ی ما و دانشجو ، امٌا ثروتمند زاده و بی خیال ! بود همیشه ( مثل خودم ) می خواست که با مشاهیر آشنا شود . فیاتش را برداشت و رفتیم به خانه پروین . یک مشت فیش آنجا روی زمین به صورت دسته بندی شده ولو بود که بدجوری نظر من ( عاشق تحقیق ) را به خود جلب کرده بود . استاد پروین که نگاه بسیار کنجکاو مرا به آنها دید گفت این ها شعر است ؛ و اکثرا" تک بیت . معلوم شد عده ای از پژو هشگران « لغت نامه دهخدا » نشسته اند و تقریبا" تمام دیوان های شعرای بزرگ پارسی زبان را خوانده اند ، شعر های بامعنی تر آن ها را یادداشت کرده اند ، برحسب موضوع طبقه بندی کرده اند تا در باره معنی و مفهوم هر « واژه » ای که در لغتنامه می آورند شعرهائی مربوط را هم ذکر کنند ؛ به عنوان شاهد و مثال و نظایر آن .
استاد پروین می گفت این شعر ها ، هم مثال اند ، هم شاهد ؛و هم مطلب را شیرین تر کرده به اصطلاح نمک آن می شوند . و درباره شعرهای نو هم گفت : آن شعرها را ولشان کن ! . (2)
دوٌمین نفر که باید مقاله می داد ما را تحویل نگرفت ؛ آمد جلوی درخانه اش مقاله را به من داد و حتی یک بفرمائید خشک و خالی هم به ما نگفت ؛ حال آنکه خانه ای بسیار مجلل داشت .
سوٌمین نفروقتی تلفن زدیم که : تشریف دارید بیائیم مقاله را بگیریم ؟ گفت : متاسفانه کاری ضروری برایم پیش آمده است و باید از منزل بیرون بروم ؛ امٌا مقاله را می گذارم نزد بقٌال سرکوچه مان ، بیائید بگیرید !
چهارمی ، دکتر حمید نطقی بودکه ما را به گرمی پذیرفت و ضمن گفتگوها متوجه شدیم که او هم شعرهائی را برگزیده و یادداشت کرده و خانمش آن ها را طبقه بندی و بایگانی کرده است . خانمش به حدٌی در فعالیت های دکتر نطقی مشارکت می کرد که به نظر من تمام مقالات و کتابهای وی را باید نوشت : از دکتر حمید نطقی و بانو ! .
دکتر نطقی از من پرسید : تو که اهل شعر و شاعری هستی ، خودت دفترچه شعر نداری ؟ عرض کردم چرا ، داشته ام ، امٌا بیشتر در حدٌا ین که مثلا" نوجوانان شعر ابوالقاسم لاهوتی ( عاشقم ، عاشق به رویت ! گر نمی دانی بدان !... ) را بنویسند و برای دختر همسایه بفرستند که خندید و ( روحیه ای ضد اسلامی داشت ) به تمسخر گفت : بچٌه آخوند ! حتی این کار هم از تو بر نمی آید ! . امٌا مطمئنم که باز هم دفترچه ات را گسترش می دهی که برای مقالاتت از شعرهایش استفاده کنی ؛ من و استاد پروین هم به چنین دفترچه هائی شروع کردیم ...
حالا چند بیت از شعرهای دفترچه ام را که سال 1340 تا 1345 جمع آوری کرده ام می آورم تا بعد ..
ناله را هرچند می خواهم که آسان برکشم
سینه می گوید که : من تنگ آمدم ! فریاد کن
 !
پروانه ام و عادت من سوختن خویش
تا پاک نسوزم دلم آسوده نگردد

پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم

از قرب غیر هیچ دلم بیقرار نیست
زیرا که لطف و مهر تو را اعتبار نیست

نگویمت که مکش امٌا چنان بکش که اگر
به روز حشر ببینی مرا خجل نشوی !

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا به آتش سوزان نشاندی و ننشستی

مشکن دلی که چشم امیدش به دست تو است
خواهد بر او گذشت ولیکن شکست تو است

دلی که دست تو دادم به نام « هدیه عشق »
روا نبود که آن را چو جام خون سازی

خداست یار کسانی که یار یکدگرند
زراه مهر و وفا دوستدار یکدگرند

جانا پی خرابی دل اینقدر مکوش
گیرم دل من است مگر خانه ی تو نیست ؟!

از پریدن های رنگ و از تپیدن های دل
عاشق بیچاره هرجا هست رسوا می شود

بیچاره آنکه صاحب روی نکو بود
آنجا که رنگ و بوی بود گفتگو بود

بگذار که پنهان بود این راز جگر سوز
انگار که گفتیم و دل چند شکستیم

سیگار لبت بوسه زد و من لب سیگار
دیدی به چه تدبیر زتو بوسه گرفتم !

من زلبت صدهزار بوسه طلب داشتم
آنچه به من داده ای وام ادا کرده ای
و... که دیگر اگر همه را خوانده اید خسته شده اید ؛ و حالا که این رایانه تعمیر شده آرتروز گردنم دارد بهانه گیری می کند . بیائید بهانه به دستش ندهیم و بقیه را که جذابیتش حتی از این مطلب هم کمتر است را بگذاریم برای مثلا" یکشنبه آینده . انشاء الله .
(1) به احتمال قریب به یقین آقای پروفسور رضا که آن زمانها رئیس دانشگاه تهران بودند به یاد نمی آورند که یکبار وقتی بنده را در حال خواندن دفترچه دیدند گفتند خودشان ( که شاعر بودند و لابد هنوز هم هستند ) هم چنین دفترچه ای دارند ...
(2) و البتٌه در اروپای غربی هم شعر را به عنوان شاهد و مثال و نمک مطلب در متون می آورده اند و لابد هنوز هم می آورند ؛ امٌا فقط همان
 
دفترچه اشعار ، جوانان و نوجوانان ، شعرهای احساسی و عاشقانه,...
نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 247 تاريخ : دوشنبه 18 آذر 1392 ساعت: 23:30

آرشیو مطالب

لینک دوستان

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :