داستان یک شعر (حیدر)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

لینک دوستان

امکانات وب

برچسب ها

گفت : حیدر ! ؛ گفتمش : آری علی است

« لافتی ...»  نزدِ عَدُوٌانِ جلی است

 

گفت : سرور ! گفتمش : آری ، علی است

« کنت و مولاه ...» اش موید بر «ولی» است

 

گفت : اختر ! ؛ گفتمش : آری ، علی است

ماه و مهتاب است ، و  نور انزلی است

 

گفت : برتر ! ؛ گفتمش : آری ، علی است

جانشین است و جواب ما « بلی » است

 

گفت : « اکملت لکم ... » بهر چه بود ؟

گفتمش : یعنی  نه تنها مُبدلی است

 

گفت : اکبر ! ؛ گفتم : او دیگر خداست

از الهی بودنِ هو ، او  « ولی » است

....

اوایل دهه 1350 ، شاید سال 1343 ، در شهر یزد ؛ و درمجلس جشن علی (ع) در خانقاه دراویش نعمت اللهی یزد ، درجنوب مسجد مصلی عتیق یزد بود که تحت تاثیر مدٌاحی های دراویش این شعر نسبتا" سماعی ؟ را سروده بودم و در پایان دفتر جبر و احتمالاتم یادداشت کرده بودم که ناگاه متوجٌه شدم « عموی شاعر » بزرگترم که شاید بیش از یک ربع ساعت نبود وارد مجلس شده بود دارد از مجلس خارج می شود . بسرعت خود را به وی رساندم و بگوئی نگوئی با افتخار شعر را به دستش دادم .

گفت : خوب ، منظور ؟

جوابی نداشتم که در جا بهش بدهم  . این را هم بگویم که دراویش یا به تعبیری صوفیان یزد که باقیمانده دوران قبل از حکومت صفویٌه بودند به دوگروه تقسیم می شدند : حیدری ها که قطبشان یعنی قطب الدین حیدر در تربت حیدریه مدفون بود و بیشتر از سادات خراسانی الاصل و همراهان مهاجرشان به یزد و درقدیمی ترین محله های اطراف مسجد جامع کبیر و محله های شرق یزدبودند  . خانقاهشان هم در حوالی کوچه تبریزیان بود . نعمتی ها که گروه مقابل آنان بودند و از پیروان شاه نعمت الله ولی با طرفداران بالقوه بسیار بیشتر ، از بین مردم کم بضاعت تر در غرب و جنوب شهر یزد اکثریٌت داشتند ؛ و آقا سیٌد مهدی نقیب زاده ، از احفاد شاه نعمت الله ، عمو زاده پدرِ مادرم رهبرشان به شمار می رفت و مارا به جشن های مربوطه دعوت می کرد که به ملاحظه همین خویشاوندی در بخش عام آن ها شرکت می کردیم . والٌا پدر و دوعموی شاعرم در واقع روحانیانی غیر ملبٌس از مذهب شیعه دوازده امامی بودند که اصولا" صوفیگری را قبول نداشتند ؛ و شاید به همین دلیل هم عموی شاعردوٌم من ، حاج میرزا کاظم ، که دیوانش هم چاپ شده است به هیچ قیمتی در این مجالس شرکت نمی کرد و عموی شاعر بزرگترم ، حاج میرزا محمد ، هم محض احترام فقط چند دقیقه ای بود که نشسته بود و بر خاسته بود و در حال رفتن ...

دست در جیبش کرد و نسخه ای از شعر زیر را که با جوهر سبز نوشته شده بود به من داد ؛ تا بعد ... 

ای امیر عرب ای کآینه عیب نمائی

برسر افسر سلطان ادب ظلٌ همائی

این نه مدح تو بود پیش خردمند سخندان

که عدو بندی و لشکر کشی و قلعه گشائی

در پس پرده نهان بودی و قومی به ضلالت

حرمت ذات تو نشناخته گفتند خدائی

پس چه گویند ندانم گر از این طلعت زیبا 

پرده برداری و آن گونه که هستی بنمائی

چه مدیح آرمت ای آنکه تو خود عین مدیحی

چه ثنا خوانمت ای آنکه سزاوار ثنائی

سوخت اندر طلبت جان « طراز » و نزند دم

تا نگویند که مطلوب چو من بی سر و پائی

شعر از طراز یزدی است که در زمان فتحعلیشاه می زیسته است .

فردایش به دفتر عمویم رفتم و گفتم شعر بسیار زیبا و روانی به بنده دادید .

گفت : خوشت آمد ؟

کفتم : مسلما"

گفت : آیا شعر فقط برای این است که خوشمان بیاید ؟ اسکلتی راست و ریست داشته باشد ؛ یا اصل بر « پیام » ( هدف ) شعر است ؟. تو با این شعرت چه چیزی را می خواهی ثابت کنی ؟ نا آگاهانه تحت تاثیر مدیحه های گاه کفر آمیز .... بعضی از دراویش دوبیت در شعرت آورده ای که ( همانجا بر آنها قلم قرمز کشیدم ) که در مذهب شیعه دوازده امامی قابل توجیه نیست . این درویش مدیحه سرا ( درویشی رفسنجانی بود که آنشب شعری را خوانده بود ... ) نا آگاهانه شاه مردان جهان را « ابزار » منافع شخصی خودش قرار داده است : کفر ، کفر ، کفر ، ... حال آنکه علی باید « الگو » قرار گیرد و در این مورد هم شعر باید اثربخشی لازم را داشته باشد درست مثل فلان فیلم سینمائی که تورا ترغیب به پیشرفت می کند و چه بسا تا حدودی بسیار زیاد تغییر می دهد . سالهاست که ما اینگونه شعر ها را می گوئیم و هیچ فایده ای هم برای هیچ کسی ندارند مگر برای خود شاعر که شاید از قبال آن ...

من این شعر را تحت تاثیر گفته های عمویم پیرایش کردم و دو سطر آن را به طور کلٌی حذف کردم . بعدا" تحت تاثیر  سخنرانی یک شاعر فرانسوی در ایران در پائیز 1351 باز هم آن را ویرایش کردم و هنوز هم به آنچه که برایتان آورده ام راضی نیستم . امٌا « چه کند بی نوا ؟ همین دارد ...»

( برگ سبزی است تحفه ی درویش - چه کند بی نوا ؟ همین دارد ) 

نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 174 تاريخ : پنجشنبه 14 شهريور 1392 ساعت: 15:03

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :