« لاادری » برای خواننده ی شعر یک مسئله است

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

امکانات وب

برچسب ها

 صبح یکشنبه هفتم خرداد 1346  ، جلوی در ورودی دانشکده ادبیٌات دانشگاه تهران ایستاده بودم که یکی از دوستان میبدیِ یکی از همکلاسان آمد و سراغ عبدالله را از من گرفت ؛ و تا گفتم امروز نیامده ، گفت این هم که عبدالعمر است . شعر مربوطه را برایش خواندم . خندید و گفت : تو هم این شعر را بلدی ؟! .
قضیه این است که هفتاد – هشتاد سال پیش از این یکی از مدٌاحان میبد به سراغ یکی از بزرگان آن ناحیه رفته شعری در مدح وی می خواند به امید این که صله ای بگیرد . امٌا چون صله ای نمی گیرد به هجو همان بزرگ که عبدالنبی نام داشته است می پردازد و بالبداهه می سراید :
آنکس که تو را عبدِ نبی نام نهاده ست
...ه خورده ! غلط کرده ! تو عبدالعمر ستی
سالهای دهه های 1340 و 1350 و شاید هنوز هم این شعر مانده و بر سر زبان ها است بدون اینکه دیگر کسی از شاعر گمنامش باخبر باشد .
برحسب اتفاق همان شب منزل یکی از اهالی کن ، در شمال غرب تهران ، میهمان بودیم ؛ و پذیرائی با انواع توت . پس خاله پدرم مقدار زیادی توت در یک دیس ریخت و جلوی خود گذاشت و گفت :
به مال مفت رسیدی حلال کن خود را
که این معامله کم اتفاق می افتد !
از نام و نشان شاعرش که پرسیدم ، نمی دانست . شعر زیر هم مثل شعر قبلی ، همان پسر خاله برای دخترکوچولوئی از فامیل که باچادر وارد مجلس مردانه شده بود خواند :
خوبرویان گشاده رو باشند
تو که رو بسته ای مگر زشتی ؟!
از حوالی 1330 تا 1340 که به حمٌام عمومی می رفتم و به خوبی هم به خاطر دارم ؛ در سر بینه حمام های عمومی ، چه در یزد و چه در تهران ، در جائی که در منظر عموم باشد شعری به خط درشت خوش نوشته بودند به این ترتیب که :
هر که دارد امانتی موجود
بسپارد به بنده وقت ورود
نسپارد و گر شود مفقود
بنده مسؤول آن نخواهم بود
آن زمان ها که یادگار نویسی بر در و دیوار اماکن عمومی بسیار متداول بود برخی این شعر را هم ( که می گفتند از فردوسی است و من مطمئن نیستم ) بر در و دیوار به عنوان یادگاری می نوشتند:
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
به سر چشمه ای بر بسنگی نبشت
بسا تیر و مرداد و اردیبهشت
بیاید که ما خاک باشیم و خشت
قدیم که به ییلاق می رفتیم و بدون تلویزیون و رایانه و... قدم زنی جمعی عصرها از برنامه هایمان بود روزی از یک دبیر ادبیٌات درباره شاعران این شعرها پرسیدم . گفت این شعرها از همان شاعری هستند که سروده است :
این خط جاده ها که به صحرا نوشته اند
یاران رفته با قلم پا نوشته اند
سنگ مزارها همه سربسته نامه ایست
کز آخرت به مردم دنیا نوشته اند
( که گویا از صائب تبریزی باشد )  
شعرها زیبا هستند امٌا بدون این که شاعرانشان شناخته شده باشند . قدیم وقتی چنین اشعاری را درکتابها ذکر می کردند به جای نام شاعرشان می نوشتند : « لا ادری » ؛ یعنی « نمی دانم » . مثل :
افسوس که مردمان دانا رفتند
شیرین سخنان مجلس آرا رفتند
اینان که در این زمانه آدم شده اند
از ننگ همین ها است که آنها رفتند

الآن باید بروم ناهار ( بفرمائید ! ) چند روز دیگر تعدادی از این شعر ها را می گذارم که ببینم آیا شما سراینده شان را می شناسید ؟ و البته مقداری هم درد دل دارم که ...بماند ....... 

  • مطالب مرتبط
  • نام آن یزد است و آن یعنی خدا
  • شعر من ، شعر یزد ، شعر شماست
  • عید ، عید است و مبارک بادت
  • روز شعر و ادب مبارک باد ! ، و امٌا
  • میرزا محمد فرخی یزدی (1) شعرهای نغز
  • بهار اجتماعی مکمل بهار طبیعت در شعر وحشی بافقی
  • نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 214 تاريخ : 19 ارديبهشت 1392 ساعت: 8:41

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :