شوخی با مصلح الدین سعدی شیرازی و کمال الدین وحشی بافقی یزدی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

امکانات وب

برچسب ها

مصلح الدین سعدی شیرازی و کمال الدین وحشی بافقی یزدی .شوخی با شاعران

 

 
سعدی شیرازی که از همت مضاعف و كار مضاعف نساج یزدی حیران مانده و در سفر شیراز به مشهد در بیابان « بدبخت کوه » و « سیاه کوه » ٬ تیره بخت مانده بود به جوانکی روستائی کم لباس و از عوام خلق الناس رسید که پس از عبور از چاله بافق به سوی یزد همی رفتی و با خود همی خواندی :
مجنون به من بی سر وپا میماند غمخانه من به کربلا میماند
جغدی به سرای من فرود آمد و گفت کاین خانه به ویرانه ما میماند
سعدی شیرازی وی را ندا داد که « خردمندان گفته اند توانگری به هنر است نه به مال ! و بزرگی به عقل است نه به سال !... » و نام وحشی بافقی را پرسید که « کمال الدین » شنید و چون وی را با چهره ای زشت و سری کل دید گفت حمدلله که تو را جمال الدین نام ننهاده اند ! و حال به کجا چنین شتابان ؟! وحشی گفت به دنبال خانه ای مقبول و معیشتی معقول :
سالک ره را ببوس پای پر از آبله گنج گهر بایدت در ته آن پا طلب
در دل سخت است و بس آرزوی سیم و زر گر طلبی سیم و زر در دل خارا طلب
به شهر یزد می روم تا نزد شرف الدین علی بافقی تحصیل کنم و کمال بنمایانم و جمال بیابم ٫ که تو خود گفته ای « همت اگر سلسله ... و من می گویم :
موری به جد بندد میان بزم سلیمان جا کند تو سعی کن وحشی مگو کاین جان به جانان کی رسد
سعدی وی را خوش آمد و گفت هزاران سفر کرده ام و در راه خدمت امیران و شاهان بسیار خطر کرده ام . ٫ و سلیمان نشده ام . چرا راه آزموده را دوباره آزمودن ؟! و تو با کسب علم نزد شرف الدین که خود آهی ندارد که با ناله سودا کند چگونه سلیمان شوی ؟!!! « در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن » . وحشی گفت ٫ ای خردمند :
ساختی کارم به یک پرسش که از کارت برد سخت پرکاری نمی دانم که استاد تو کیست
سعدی شیرازی گفت : استاد من همانا نساجی یزدی است که در طرابلس مرادید که به بند فرنگیان گرفتار آمده مرا به کار گل گماشته بودند و اگر در حقیقت مرا کاری درست و حسابی بودی شعر نسرودی و اگر کار بودی مدح و ثنای دیگران و انهم برای لقمه ای نان یا لااقل مرغ بریان ! ( در سجع سعدی و به منظور رعایت قافیه آمده است که چون قافیه تنگ آید... ) عار بودی و در مقابل این و آن تعظیم نکردی و سر تکریم فرود نیاوردی که که یک متر از ترمه وی را به دلیل نیاز شدید به پوشاک به انبانی از زر بخرند و تمام دیوان مرا به پشیزی نبرند ... با اینهمه ! میرمیران را در یزد می شناسم که حاکم منطقه است و داماد شاه صفوی ٫ دستی توانا دارد و در هر عید نوروز جشنی به پا دارد و برای بزرگان و شعرا چه صله ها دارد . « چرا خدمت نکنی تا ازمشقت برهی » ؟
وحشی گفت که تو خود گفته ای که « حکما گفته اند از نگون طبع پادشاهان برحذر باید بودن که وقتی به سلامی برنجند ٬ و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند ! » و باز فرموده ای : « هرکه نان از عمل .... » و من نیز گویم :
گرنبود آهن خاراتراش سنگ کجا بت شود از بت تراش
این بگذشت و سعدی شیرازی علیه الرحمه که خودش و خدایش تمام این شوخی ها را بر ما ببخشاید ٫ از راه « تبرکوه » و « شهرنو » ( در شرق یزد واقع شده اند ) به دیار توس و به پابوس رفت و کمالالدین وحشی بافقی به شهر یزد در طلب علم که چنان که افتد و دانی و بنا به عوارض جوانی عاشق شد و عاشق شد و فارغ شد وعاشق شد و...نهایتا" شعر گفت و شعر گفت و به یاد سعدی افتاد که دیوانش را به پشیزی نخرند و چگونه طاقه ای پارچه و چه بسا قرصی نان را به بها بخرند و بر سر دست ببرند . ... و چون به نهایت عسرت رسید در پی نساج یزدی بر آمد وی را به بازرگانی یزدی حوالت دادند که طاقه های پارچه پیاپی از قفسه ها ی تجارتخانه پائین بیاوردی و گز کردی و به جای خود نهادی و به هر فقیر و مستمندی یارانه دادی و صله ها بگذاشتی . وحشی در اینجا ( و به روایاتی دیگر گویند بر در دولتسرای میر میران ) سرود :
بر درش ایستاده دوش به دوش هرطرف صد گدای مخمل پوش
دست او را زشغل زر باری هیچگه کس ندیده بیکاری
بازرگان وحشی را دید و از حاجت وی بپرسید و وی از نساج یزدی که چگونه در این هوای خشک و سوزان یزد ارتزاق نمودی . بازرگان گفت : هرکسی را بهر کاری ساختند و تورا نه برای نساجی که برای آنکه عاشق شوی و شعر بگوئی و چه بسا اهداف خود را در مکتبخانه ای بجوئی . وحشی این بشنید و مکتبدار شد تا هرروز شعر بگوید و هرشب ره مطالعه ای بپوید .
چون به شب رسید سعدی علیه الرحمه را در خواب دید که ای وحشی ! « با سیه دل چه سود گفتن وعظ - نرود میخ آهنین در سنگ » ٫ و « در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم بطریق وعظ باجماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند دریغم آمد تربیت ستوران و آئینه داری کوران » و حال تو به کسوت تعلیم و تعلم در آمده ای ؟! و حشی گفت مبادا در آنجا رطب خورده منع رطب کرده باشی و واعظ غیر متعظ شده باشی و وعظ های هزاران مرتبه گفته را مکرر کرده باشی که جان مستمع به لب آید و از هرچه وعظ و واعظ است روی بگرداند . وی را هر جمعه فقط ساعتی و عظ می باید و نه بیشتر که نتیجه ای معکوس بگیری !
سعدی گفت سرپوشی بر آتش درون خود نه که من در این راه تجربت ها دارم و تورا به راه راست میدارم . زینهار که معلمی نکنی و به گدائی بپردازی تا محتاج خلق نشوی !. بتر از خود بین و به جای خود بنشین : « ... پایم برهنه مانده بود و استطاعت پایپوشی نداشتم . به جامع کوفه در آمدم و دلتنگ ٬ یکی را دیدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم ... » وحشی گفت وعظ و تعلیم و تعلم در کوشش است و همت مضاعف و کار مضاعف در شهر زحمتکشان یزد و یزدی زاده بر کناره کویر٬ و نه بعلبک شام با اهالیی یزیدی زاده و باج بگیر ! .. تو خود گفته ای « تو که چراغ نبینی چه بینی ! » و آنگاه حکایت خرقه پوشی را برای سعدی سرود که عاشق دختر سلطان شد . شاه از وی یکصد گوهر شبچراغ طلب کرد تا وی را برای همیشه از درگاه خود مأیوس کرده باشد و براند . اما :
مرد گداپیشه چو این مژده یافت رقص کنان جانب عمان شتافت
گفت برآنم که پی درٌ ناب گرد برانگیزم از این بحر آب
.................
پر ز گهر ساخته کف چون صدف بر لب دریا گهر افشان زکف
....................
دید چو بر همت او شهریار کرد بر او عقد جواهر نثار
مرد گداپیشه چو آنجا رسید از مدد همت والا رسید
و آنگاه این شعر را ازخود سعدی تضمین کرد که :
« همت اگر سلسله جنبان شود مور تواند که سلیمان شود »
القصه ! وحشی بافقی نیز چون همقطارانش در امروز ! و به امید حرمت و جایزه ای در هرسال یک روز ! با معلمی و مکتبداری نتوانست روزگار گذراندن و همسر اختیار کردن که به ویژه ٬ سعی او کافی نبود و خلق وبخت و اقبالش وافی ! چنان که خود گوید :
بود آهو که صیادش به یک تیر افکند در خون دلی را صید کردن کوشش بسیار می خواهد
اما همچنان در ارضاء تمایلات نفسانی مکررا" عاشق شدی و فارغ شدی و و متاسفانه گاه به گاه به این و آن دل بستی که از این یا آن همسایه بود یو بهانه آوردی که :
........................
اسب لاغر میان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری !
به این فکر افتاد که دیگر محیط مساعدتی نمی کند و مسافرتی باید تا بخت خود در جای دیگری نیز بیازماید . این بود که راه کاشان پیش گرفت تا در آنجا نیز مکتبخانه ای بگشاید و در راه همی خواند :
وحشی تو برون مانده ای از سعی کم خویش ورنه در مقصود به روی همه باز است
اما نهایتا" اگر این « حال » را نیافت درک این بزرگترین مال را بیافت که عزت هرکسی قبل از هرجا در وطن خود اوست و به وطن بازگشت تا سعی و به اصطلاح همت مضاعف کند کا اجل مهلتش نداد و در پنجاه و دوسالگی روی از این جهان برکشید . شعر زیر او راست :
همت او چشم بر دنیا و مافیها نداشت نسبتی با مردم بی حالت دنیا نداشت
از وحشی بافقی نه زنی باقی ماند و نه فرزندی و طبیعتا" ماترکی جز دیوانش که اغیار آن را به چند هزار تومان بفروشند و با چاپ برخی از هجویاتش که از سر دلتنگی سروده است مردم را بدوشند ! اما نساج یزدی از خود چه پارچه ها و چه خانه ها وکارخانه ها باقی ننهاد که حال می بینیم و بازهم به تحسین همت مضاعف و کار مضاعفش می نشینیم .( ۱ )
----------------------------------------------------------
( ۱ ) روحشان شاد وحشی بافقی و سعدی شیرازی ٬ و انشاء الله تبارک و تعالی که ایشان و همه دوستدارانشان این شوخینامه را بر ما ببخشند ٬ که بهتر نتوانستیم کرد .
تعداد اشعار وحشی بافقی در باب همت مضاعف و کار مضاعف بسیار بیش از این بود که در همت کمتر مضاعف ما نمی گنجید

تاریخ 12 / 2 1389 

  • مطالب مرتبط
  • 25 مهر سالروز شهادت فرخی یزدی
  • میرزا محمد فرخی یزدی (3) امام زمان (عج)
  • میرزا محمد فرخی یزدی (2)
  • میرزا محمد فرخی یزدی (1) شعرهای نغز
  • بازهم وحشی بافقی ، جههوری و عدالت
  • رهنمود وحشی بافقی یه سلطان در دادگری و عدالت گستری
  • نویسنده : علیرضا آیت اللهی بازدید : 249 تاريخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت: 14:10
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :