خرید بک لینک

درباره سایت

شعر یزد از شاعر یزدی رواست

شعر سرودن یا شاعری « شغل » بوده است ؛ پیش از آن تا مدٌتی چندان شغل نبوده است ؛ و حال ، در چند دهه ی اخیر ، دوباره برای خیلی کثیراز جوانان شغل شده است . چرا ؟ . علٌتش را به زودی خواهم نوشت . امٌا اگر اهل شعر هستید این را بدانید که ساعت هائی متمادی را صرف شعر شناسی کرده ام و به هیچ وجه تعاریف قدیمی و واپسگرایانه ی متداول از شعر در ایران را قبول ندارم . تعاریف مشهور از شعر در ایران نمادی از کمبود دانش ، و واپسگرائی به بهانه پاسداری از شعر کهن یا عروضی و منظوم چون جزئی ضروری از به اصطلاح « فرهنگ ملٌی » است ؛ حال آنکه شعر منظوم وعروضی یادگار شعرای عرب قبل از اسلام و فرهنگ بعدی اعراب است . به نظر من بهترین و جدیدترین تعریف شعر در لاروس دانشگاهی آمده است : « شعر یعنی هنر بیان حاد ترین احساسات شخصی ؛ و انتقال این احساسات ، ادراکات ، وتالمات روحی و روانی ، به وسیله ی انبوهی منسجم از آواهای موزون و همآهنگ که در چند یا چندین وگاه صدها و هزاران مصراع بهم پیوسته و پیاپی می آیند . » * بنابر این شعر قبل از همه یک ارضاء شخصی است ؛ همانطور که جوانترهای ما به آن نام دلنوشت یا دلسروده داده اند . *پس از آن ؟ ابزاری ممتاز در ورود به جامعه ، مطرح ساختن خود و توفیقات اجتماعی است که خود یا به صورت مستقیم است یا غیر مستقیم : غیر مستقیم : - برانگیختن احساسات و عواطف دیگران و چه بسا ایجاد روابطی به نفع خود - کسب شهرت و استفاده از شهرت نیک که این هردو می تواند منافعی اقتصادی هم داشته باشد . امٌا مهم تر از این : مستقیم : - تحکیم روابط اجتماعی با اشخاص محبوب و مطلوب ، و تخریب اشخاص منفور و مطرود ( از جمله در جهت منافعی اقتصادی ) و به ویژه : - سرودن شعر برای کسب درآمد : کاملا" اقتصادی ... در صورت اخیر شاعر در چون از احساسات و ادراکات و تاثرات شخصی ، و نهایتا" « شخصیٌت خود نیست در واقع امر نه شعر ، بلکه شخصیٌت خود را می فروشد و نه چندان نتیجه کار خود را ، بلکه خودرا ... در این خود فروشی خصوصا" ، و در نفع طلبی شعری عموما" ، شعرها بسیار کمتر « جوششی » و بسیار بیشتر « کوششی » ، یا به اصطلاح قدما نتیجه « شِعربافی » هستند . یعنی علاوه بر منافع اقتصادی و کسب در آمد مستقیم یا غیر مستقیم از راه تولید شعر ، می توانند در پی کسب منافع اجتماعی ، سیاسی ، و حتی ارضاء تمایلات کاملا" شخصی هم یاشند . شعری که نتیجه ی کوشش عاشق برای رسیدن به معشوق خود باشد نیز گرچه عاشقانه و چه بسا عارفانه و به دور از خودفروشی اقتصادی باشد در عین حال بیشتر ، از نظر شکل ، « ساختگی » یا کوششی است ؛ مثل نخستین شعرهائی که در این سایت آمده ومی آیند . شاعر این سایت از این وضعیٌت به جائی رسید که شعر را ابزار رسیدن به منافع شخصی خود نسازد .؛ و اگر شعری به ذهنش رسید و به اصطباح به وی الهام شد و خود از درون جوشید ، البته با تصحیح و تکمیل ضروری آن ، یادداشت و به دیگران ارائه کند...

امکانات وب

« کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست »
قبل از این که « تا حدودی » شاعر باشم ، « شعردوست » و بازهم « تاحدودی » شعرشناس هستم . از نوجوانی این علاقه ، و اصولا" علاقه ای قابل توجٌه به هنر و ادبیات ، در من پدیدار شده است و ماجرا همچنان ادامه دارد .
شعر خوب چه بود ؟
آن زمانها ، حوالی 1340 ، شعر های خوب را در دفترچه گلچین اشعارمان یادداشت می کردیم و برخی را هم از بَر .
شعر خوب هم شعری بود که شاعرش خوب باشد !
شاعر خوب هم شاعری بود که مردم بگویند !
مردم هم شاعری را ( شاید اگر حتی یک شعرش را هم نخوانده بودند !) خوب می دانستند که شهرت یافته باشد !....
کتابهایش چاپ شده باشند ...
در کتابهای درسی و غیر درسی شعرهایش را شاهد آورده باشند
معلمان امر به حفظ کردن آنها داده باشند ...
.... در مطبوعات آمده باشند ...
البته شهرت این وآن کاملا" بیجهت نیست ؛ امٌا تمام حقیقت هم نیست ؛ و این « شهرت » کاملا" به جای « شایستگی » ! امروز نیز از مسائل اساسی جامعه ی ایرانی  ...
در دفتر چه شعر 55 سال قبل از این ، که هنوز هم دارم ، غزل هایی شهره ی خاص و عام آمده است از جمله این غزل جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی که امروز روز بزرگداشت او در ایران است :
....
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
فکر می کنم ایٌام نوروز سال 1347 بود که برای تبریک عید سراغ انجوی شیرازی ، که در جمع آوری فولکلور یزد با برنامه رادیوئی فرهنگ مردم  تحت مسؤولیت وی همکاری هائی داشتم ، رفتم . پروفسور هشترودی آمده بود کپی برخی از شعرهای عامیانه تبریز را از انجوی بگیرد و درآنجا با وی آشناشد م ؛ بحث از « تکیه کلام » بود . هشترودی گفت در روانشناسی و روانکاوی ، « تکیه کلام » بسیار اهمٌیت دارد . در نقد ادبی نیز تکیه کلام ها و اصولا" واژه ها ، و عباراتی ( ضرب المثل ها ، شعرها و ... ) که زیاد تکرار می شوند ...
شعرِ مقتضیِ جامعه
حوالی 1350 خواندن این بیت شاید مد شده بود چنانکه یک روز در مراسم صبحگاهی پادگان شاهپور تهران تیمسار سرلشکر رفعتجو هم این شعر را خواند . لابد مقتضی جامعه ی آن روز ایران بود ؟!
چرا ؟ پاسخ به چرایش در اینجا بماند ، امٌا امروز و در رابطه با جامعه ی امروز و مثلا" بزرگداشت مولوی :
کدام از ما تمام دیوان مولوی را خوانده ایم ؟
چرا بسیاری از ما به همین غزل ( البته طولانی ) وی بسنده کرده ایم ؟...
.... و در این غزل نیز به این بیت چسبیده ایم ؟
چرا در آنهمه ابیات بسیار نغز و پر محتوای مولوی دقت نمی کنیم تا ابتدا به بزرگی مولوی پی ببریم ؛ آنگاه درس بگیریم و عمل کنیم ؛  و سپس به پاسداشت این تاثیر گذاریش در جامعه قرنها بعد از خود برایش بزرگداشت بگیریم ؟!
چون این شعر را فقط ابزار نفسانیات خود قرارداده ایم ؟ مورد تشبٌث ؟ ...
حوصله ی آموزش یافتن حقیقی را از دست داده ایم ؟ ؛مگر چقدر فرصت می خواهد ؟
شاید هم اعتقاد به آموختن را از دست داده باشیم ؟
و آنهم تحت تاثیر این فرهنگ !
مگر این فرهنگ مقتضای کدام « انسان » است ؟ : انسان فرهنگی ...
و « انسان » مورد نظر مولوی ( که مردم معمولی را دیو و دد میشمارد ؟! ) کدام انسان است ؟
( ادامه دارد )

 

برچسب: کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست,معنی کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست, نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 3:56

شاعرانِ یزد  اندر خواب ناز


شاعرانِ یزد  اندر خواب ناز
خورده نان و کشک با روغنپیاز

حس ٌ و حال عاشقیشان را نجور
حرفهائی میزنند یک من یک غاز

شعرِ عشقی بد قدیمی گشته است
شعر دستوری ؟ دوبیتی یک پیاز

روغنِ ارده ؟ بباید پنج بیت !!
بابت نان هم غزل باید دراز

مانده است این کشک کلشوریِ شور
در به روی کشکمالی هاست باز ...

کشکی - کشکی کشک را مالیده است
بعداز آن اخوئه و ولنگ و واز

رفت وحشی ، عشق را همراه برد
شاعر یزدی است غرق اندر نیاز

باز یزدی گوید این هم شعر شد ؟!
راه باز است ای عزیز ! ، جاده دراز

تو بگو بهتر زمن ای کشک خور !
من به چوب خود نمی گردم دراز

خورده ام بس دوغ ها ، یارانه ای
تا زبان کردم به این شوخی دراز !

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 3:44

 

نام آن یزد است و آن یعنی خدا

حاجیان در رفت ، و برگشت از خدا
بنده ای مؤمن زشان مانده جدا
گفتنش ای مرد ِ در مانده زحق ...
گفت حق اندر دل ما شد : خود آ
هرکجا که می رویم او هست ، او
حاش لله خانه ی بی کدخدا
ما همه کعبه ، دل ما خان اوست 
آن ، ز سنگ و گل به مکٌه ، از شما
سنگدل هائی نشسته بر دو سنگ
ور نه راهِ حقٌ ؟ همینجا هست و لا
آنچه از دار العباده جسته ای
نام آن یزد است و آن یعنی خدا
کوچه هایش از خدا ، هرلردِ شهر 
خانه هایش پر ز عابد ؛ مرحبا
نور حقٌ اندر دل هر عابدی است
کی دگر یابی چنین کعبه کجا ؟

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 4:16


روستائی ِ تخریبچی شهر یزد

عذر بدتر ز گناهش به دروغ آغشته ست
کرده پنبه همه ی آنچه که خلقی رشته ست

خلق را خنگ تصوٌر مکن ای بُله شکار
پس به تخریب مَکش آنچه که بابت هشته ست

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: جمعه 5 شهريور 1395 ساعت: 0:13

تخریب آثار شهری - ملٌی و تاریخی در عراق توسط داعش

 

تخریب آثا رسمبلیک - ملٌی - تاریخی شهر یزد توسط یک ...

 

تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۹:۰۸
یزد » اجتماعی
اقدامی عجیب از سوی رییس شورای شهر یزد
حجه الاسلام عباس زارع گاریزی رییس شورای شهر یزد روز گذشته در شورای شهر دست به اقدامی عجیب زده است.
به گزارش تابناک یزدوی با  تراشیدن و خراب کردن سنگهای تزیینی صحن شورای شهر یزد به دلیل یک طرح این اقدام را انجام داده است.
طرح اتشکده زرتشتیان و دخمه در قسمتی از سنگهای تزیینی صحن شورای شهر یزد باعث شد که رییس شورای شهر یزد عملا دست به اقدام شود!

 

گر آدمی چو ما همه باید به یک مرام

گفتم : ملبٌسی ؟ . چه لباسی ؛ دلیل آن ؟
از ما که نیستی ! بنمایم شلیل * آن ؟

گر آدمی چو ما همه باید به یک مرام
ورنه تکبٌرت به چه ؟ ؛ و که ذلیل آن ؟

گر برتری بیار به آن شاهد و قرین
ورنه مقاتله جو! ، این غلیلِ ** ان

رو پای خلق بوس که خوش ظنٌ بُده به تو
بر راه راست شو ! و نشو در کلیلِ آن

هر برتری به خوبی و خدمت به خلق ماست
هریک سند شود ؛ به کثیر و قلیلِ آن

گر خود بزرگ بینی و قشری ، به یادِ باد
تحصیل علم کن ! و جواز و حلیل آن

هر بنده ای ز خلق چنان که نوشته اند 
صنع خداست ، حکمتِ لطف جلیل آن

هرکس که آفرید خدا از خودِ خداست
زد خصلتی به آتش و ما را خلیل آن

گشته سیاهپوست یکی ، دیگری سفید
وانگاه خلق کرد به هریک سَبیل آن

رو توبه کن و بیاموز بیش از این ...
شاید که شد قبول ؛ و در سلسبیل آن

* لباسی که زیر زره میپوشند و معرف طایفه و شغل و گاه عقیده و مرام یک جنگجوست
** غلیل نوعی گلوله ی جنگی دست ساز ابتدائی و کم کارآمد است

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: جمعه 5 شهريور 1395 ساعت: 0:17

شعر من ، شعر یزد ، شعر شماست
بر سری گر نشست فرٌ هما ست

ره ببایست تا به عمق وجود
چون که دروازه ای به لطف خداست

همه از لطف یزد و یزدان است
نور خورشید بهر خلق هداست

نه ! تکبرٌ مباد از شاعر
شعر خوب از همه کُبور جداست

چون که در راه مردم است و خدا
پس چنین شعر نعمت است و به جاست

گر تو خواندی چه بهتر ای حق جو
ورنه گَردی ز من نخواهد خاست

گفتن من وظیفه است به خلق
ثمری داده ، گر که خلق بخواست

این مهم نیست خواندن اشعار
اصل بر کارکِردِ آن به رواست

ایٌهالناس ! شعر من خوب است
مستحقٌ هزار باره دعا است !

برچسب: شعر , یزد , علیرضا آیت اللهی, نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: دوشنبه 28 تير 1395 ساعت: 12:50

همه عید تو مبارک بادا

عید ، عید است و مبارک بادت
بقیه ؟ ؛ حرف و خرافات و یا وَهم و گمان ...

چه بگویم به از این ؟ ای شیرین ؟!
انگبین !
نازنین!
مه جبین !
« نو » ز ازل
« روز » برین !
که تو نوروز منی در هردم
 و همه سال ز عهد آدم 
عید ، نو ، سعد و سعادتمندی ...
خوبِ خوبان !
همه عید تو مبارک بادا....

... که تو خود یک عیدی
گل ، در و دشت ، کنار دریا ، 
سال نو ، فصل بهار ...
پس بیا ! باز بیا ! رنجه نما آن گامت
شعر من را تو بخوان
یک نظری با « نظر » ی ...
به نگر !
آسمانم !
خورشید !
ای که ابری به مصادیق بهار
تو ببار ، بر منِ زار ببار
تا شوم من چون تو :
همه عید و شادی ،
مظهر آزادی...
منبع آبادی ...

باد بادا یارا ، 
که بیائی با آن ، همه ایٌام بهار
 و نخستین روزش ، روز نو ، نوروزش
باد بادا یارا
بادِ آزادی فکر
بادِ آزادی شعر
یاربادا ما را
همه عید تو مبارک بادا !

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: پنجشنبه 6 فروردين 1394 ساعت: 1:48

 
ورود به هفتاد سالگی
 
 
سالروز تولٌدم  شده است
عمر من در شروع هفت ده است
جشن کو ؟ کیک آن طلب به شما
خانه ی کارمند « دلکده » است

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: چهارشنبه 29 بهمن 1393 ساعت: 0:44

از حاجبان پرده ی دربارِ ......ظالمان
پرسیده ای چه سان شده احوال عالمان ؟

هریک جریده به کف گشته و خموش
هریک به کنج خود بخزیده به الامان

خورشیدها همه در پشت کوه تار
خیلی ز شب پره ، عالم نما ، میان

ای سفله ای که علم نداری و عالمی
مقهور کرده حق و علم را به جهان

روحت همه به ظلمت شیطان مکدر است
جسمت فریبکار به الفاظ بی بیان

بس خُدعه ای و به تزویر و خود پرست
و این ظلم های همه روزه ات عیان

از علم روز چه دانی به کار برد ؟
بسته کمر به دفع هر آن نخبه آریان

آن رمل و جفر و خرافاتِ عین کفر
علم اند ؟ یا که خدعه و تزویر کاهنان ؟

بستی ره ترقی مردم به خدعه ات
در عین جهل و ظلم ، به ملبوس عالمان !

انداختی به مسیری که فقر مسلک ماست
ای در خرد فقیر و به دانش چو ابلهان

مرگت برای من همه فجر است و منتظَر
و این آرزو ... ، تو بر آور در این زمان

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت: 17:42


12 بهمن
به مناسبت سی امین سال
بازگشت به میهن

نامه به والی


سی سال من چه دیدم ؟
فقط وعده شنیدم !...
خود را نثار کردم
بلا به جان خریدم !

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

به جای شیر ، سرکه !
به جای یار ، هرکه !
پاداش ؟ وهم من بود 
دائم به زیر تر که ...

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

به جای داد ، سرهنگ
نقٌاشِ رنگ و ارژنگ
عاری ز هرچه خوبی است
حاکم به ضرب اردنگ
 
قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

بیهوده در تباهی
شاعر ، ولی شفاهی
ارزش ندارد این فکر
جان ؟ قیمتش دوشاهی

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

برای خلقِ کاهل
خِرَد ندارد حاصل
جمعی علیه عاقل
ماتمسرای کامل ...

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

آنان دریده چون غول
به عشق خلق مشغول
هر ظالمی است فاعل
 بیچاره خلق مفعول

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

دیدن ؟ جریمه دارد !
گفتن ؟ هزینه دارد !
حمٌام عهد بوق است
عُفنِ خزینه دارد ...

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

ایشان اجنٌه هستند ...
از عیش و نوش مستند
در عشق خون شاعر
شمشیر از رو ببستند

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی

گرداد را نوشتی
« ضدٌ » ی یکی پلشتی
ما دلق خود بشوئیم
تو آب عُفن طشتی !

قصاص خوشخیالی
حبسم در این حوالی
....
تا ... درد خود نویسم 
« بی آدرس » به والی

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: يکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت: 20:52

کوروش بیا !

کوروش بیا !
من که نمیدانم که ئی ؟
گویند غیرت داشتی ...
... امٌا نه آنکه در خِرَد ، خود را خدا پنداشتی !
کآنروز چون امروز هم 
هر حاکم خرده توان ،
خودرا خدا پنداشتی ! : ( من عقل کلٌ عالمم !!! ) ...

کوروش بیا !
من که نمیدانم که ئی
گویند دانائی تو عین توانائی بُده ست
آینده بین و هر زمان ، اندیشه ی آینده را 
   آنکه بسازد زندگی
      و نه بکوبد هر سرا...

کوروش بیا !
من که نمی دانم که ئی 
گویند امٌا بوده ای : یک قهرمان ، شاه جهان !
ای که جهانشاهی به تو 
   زیبنده بود
      و فخر ما

کوروش بیا 
دانم که ئی
تو قهرمان عالمی 
با اینهمه :
یک راستگو
یک دادگر
یک مهربان ؛ حتی برای دشمنان !
« آنکه بسازد زندگی ، و نه بکوبد » بنده را !

یک پهلوان !

 

پیغمبری کوروش !
بیا !

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: پنجشنبه 9 بهمن 1393 ساعت: 1:37

محمد گر همی دانست که تو در تحت نام او خرافاتی همی بافی و نامش شعر بگذاری !!! ، چه درد آور ! چه اشک آور ! ، تنفر از جهان و زندگی با این بهانه یا بهانه های مهمل عقده مندانه چو دیوانه ، سراسر وهم  و یا توهین و تهمت بر جهان خوبِ اللهِ صمد که « دوست دارد هرچه زیبا هست » ، نه امثال تورا از سنگ خارا زاده ای بی دودمان فاقد ز فرهنگ صحیح و از ادب ، اخلاق ، چون جرثومه ای از عفن و عقده ، دشمن مردم که می خواهد جهان را پر زجنگ و کشت و کشتار و فریب و خدعه های رنگ اندر رنگ ، حریقیدر بنِ خانه ، چه کشتن ها ، سراسر در فریب یک بهشت بعدی و آن زندگی که میتوانست داشت  هر عبد خدائی با عبادت ، با سلامت ، در همین دنیا به مفهوم سعادت ، که ایضا" شد ، نزولش داده آن ذات خداوندی  به رحمان و رحیمیِ خودش تا زندگیِ ما بود شیرین  ؛ نه آنچه را که خواهی تو ، و امثال تو : بدبختی ، نگونبختی و ذلٌت  محض موهومات پست از یک وجودِ خون طلب !، تاراجگر ، رذل و لش و مردمکُشِ جاهل ! به تو نفرین ! به تو نفرین ! که گر پیغمبرت دانست این پستی به نزد تو ، و یارانت ، به ظاهر یک حسینی لیک سفیانی - یزیدی همچنان شمر ی و یا خولی ... ، فرستادی علی (ع) با ذوالفقارش محض آن « خرگردنِ » موصول ِ یک تن با سری معلول و وهم آجینِ ضحٌاکی ... ، به تو نفرین ! به تو نفرین ! مبارک باد میلاد محمٌد روز سقط تو ! . ! .   

 

 

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: جمعه 19 دی 1393 ساعت: 19:23

 
55 سال پس از نیما 
 
 
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
 
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گیرند در شاخ « فلاخن » سایه ها رنگ سیاهی
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بنده نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گردم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم   
تو را من چشم در راهم
نیما یوشیج
 
ورا من چشم در راهم
.... و من هم چشم در راهم تو ای نیمای دوٌم را
در این چال شب و عمق سیاهی منتظر ماندم .
سایه ام ! سایه ... 
سیاه و سوخته بردر
فتاده از بُنِ مجمر
فسانه گشت روز و پرتو ی خورشید 
کاینجا شب نمایان است...
... وآن ماران مرده گشته زنده 
طعمه جو ! زنجیر زن ! یا نوحه می خوانند 
قبل از مرگ من ...
... مار است و ماراست و مباشد پرتوئی از نیلوفر چون تو 
دریغا درٌه ای ، کوهی 
که این صحرای محشر را 
به آتش نیز نسپردند
« گردم یاد آوری یانه ، من از یادت نمی کاهم »
بگو فرزند خودرا : دوٌمین نیما 
ورا من چشم در راهم ...
مگر تالی نداری تو ؟! .
 
علیرضا آیت اللهی 13 دی 1393 

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: شنبه 13 دی 1393 ساعت: 21:45

خداوندا « شبِ یلدا » به « یلدای خداوندی » است
شب فردای رفت از غم به شادی و به لبخندی است

« شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل »
تو گوئی راهها بسته ست ، هر راهی به دربندی است

نه راه پیش ، نه راه پس ، نه امیدی به هرکرکس
خدایا بهر چه در بند ؟! گشایم پا ! به هر فندی است

زدستم رفته صبر و طاقت و امٌید ؛ بس نومید
گمانم این شبی دهساله یا چندین ده و اندی است

منم با جمعی از روشنگرانِ پاکدل ، عاقل
همه صبر تو را دارند ؛ کاین عین خردمندی است

دلی نورانی از یاران این وبلاگ در وامم
ادایش نیست آسان ، لطف خالوئی و فرزندی است

نه من را در شکنجه بین ! نه شعرم را سکنجه بین
که هر گویش ، اگر لطف تو باشد ، شکٌر و قندی است

خداوندا شبت را روز گردان بر چنین یاران
مرا هادی شو و بهبود حالی کن به هر پندی است

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت: 21:41

یا حسین (ع) شهید

بیا که تا که بگوئیم : « یا حسین شهید »
به یاد آنکه به جانش مرام ما برهید

«حق» از نفس گرمش آبیاری شد
بداد جان ز سیه دل ، بهایِ روز سفید

حسین ، آیت حق در مرام ماست ، ولی
زبان ما به حسین است و دستمان به یزید

حسین جان ! تو شفیعی ، شفاعتی بنما
تعقٌلی بنمائیم ...در بر خورشید

سیاهکاری ما کمتر از جهالت نیست
خدای ! بار الها ! تعقلات مزید

ز خودفریبیمان کم شود به حدٌاقل
دِه آن خرد که فزاید به عبد های عبید

سفید باد همیشه مراسم خوبان
تمام لعنت حق بر سیه دلان پلید


علیرضا آیت اللهی 11/8/1393

برچسب: نویسنده: علیرضا آیت اللهی تاريخ: دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت: 17:28

صفحه بندی