
نام آن یزد است و آن یعنی خدا حاجیان در رفت ، و برگشت از خدا بنده ای مؤمن زشان مانده جدا گفتنش ای مرد ِ در مانده زحق ... گفت حق اندر دل ما شد : خود آ هرکجا که می رویم او هست ، او حاش لله خانه ی بی کدخدا ما همه کعبه ، دل ما خان اوست آن ، ز سنگ و گل به مکٌه ، از شما سنگدل هائی نشسته بر دو سنگ ور نه راهِ حقٌ ؟ همینجا هست و لا آنچه از دار العباده جسته ای نام آن یزد است و آن یعنی خدا کوچه هایش از خدا ، هرلردِ شهر خانه هایش پر ز عابد ؛ مرحبا نور حقٌ اندر دل هر عابدی است کی دگر یابی چنین کعبه کجا ؟ ...
ادامه مطلب
شعر من ، شعر یزد ، شعر شماست بر سری گر نشست فرٌ هما ست ره ببایست تا به عمق وجود چون که دروازه ای به لطف خداست همه از لطف یزد و یزدان است نور خورشید بهر خلق هداست نه ! تکبرٌ مباد از شاعر شعر خوب از همه کُبور جداست چون که در راه مردم است و خدا پس چنین شعر نعمت است و به جاست گر تو خواندی چه بهتر ای حق جو ورنه گَردی ز من نخواهد خاست گفتن من وظیفه است به خلق ثمری داده ، گر که خلق بخواست این مهم نیست خواندن اشعار اصل بر کارکِردِ آن به رواست ایٌهالناس ! شعر من خوب است مستحقٌ هزار باره دعا است ! ...
ادامه مطلب
همه عید تو مبارک بادا عید ، عید است و مبارک بادت بقیه ؟ ؛ حرف و خرافات و یا وَهم و گمان ... چه بگویم به از این ؟ ای شیرین ؟! انگبین ! نازنین! مه جبین ! « نو » ز ازل « روز » برین ! که تو نوروز منی در هردم و همه سال ز عهد آدم عید ، نو ، سعد و سعادتمندی ... خوبِ خوبان ! همه عید تو مبارک بادا.... ... که تو خود یک عیدی گل ، در و دشت ، کنار دریا ، سال نو ، فصل بهار ... پس بیا ! باز بیا ! رنجه نما آن گامت شعر من را تو بخوان یک نظری با « نظر » ی ... به نگر ! آسمانم ! خورشید ! ای که ابری به مصادیق بهار تو ببار ، بر منِ زار ببار تا شوم من چون تو : همه عید و شادی ، مظهر آزادی... منبع آبادی ... باد بادا یارا ،&nbs...
ادامه مطلب
صبح یکشنبه هفتم خرداد 1346 ، جلوی در ورودی دانشکده ادبیٌات دانشگاه تهران ایستاده بودم که یکی از دوستان میبدیِ یکی از همکلاسان آمد و سراغ عبدالله را از من گرفت ؛ و تا گفتم امروز نیامده ، گفت این هم که عبدالعمر است . شعر مربوطه را برایش خواندم . خندید و گفت : تو هم این شعر را بلدی ؟! . قضیه این است که هفتاد – هشتاد سال پیش از این یکی از مدٌاحان میبد به سراغ یکی از بزرگان آن ناحیه رفته شعری در مدح وی می خواند به امید این که صله ای بگیرد . امٌا چون صله ای نمی گیرد به هجو همان بزرگ که عبدالنبی نام داشته است می پردازد و بالبداهه می سراید : آنکس که تو را عبدِ نبی نام نهاده ست ...ه خورده ! غلط کرده ! تو عبدالعمر ستی سالهای دهه های 1340 و 1350 و شاید هنوز هم این شعر مانده و بر س...
ادامه مطلب
گر وطن از آن توست پس چرا رها کردی ؟ گر وطن از آن توست پس چرا رها کردی ؟ دین و عِرق بنهادی ، نذر ما سوی کردی ! گروه : کهن نوع : تک بیت موضوع : رها کردن وطن نام : دین و عِرق بنهادی ! شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : شهریور 1358 محل : پاریس توضیح : در پاسخ با یکی از استادان چپگرای ایرانی در پاریس که یادداشتی برای شاعر نهاده بود . ...
ادامه مطلب
دستهایم سبز است رنگ عشقم قرمز ، آسمانم آبی است چشمهایم میشی ، و دولب عنٌابی است دستهایم سبز است ، نفرتم از زرد است سبز ایرانی رنگ ، آرزوی مرد است گروه : کهن نوع : چهارپاره موضوع : ارائه آدرس نام : دستهایم سبز است شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1356 محل : پاریس ...
ادامه مطلب
یک رگم کاشانی است یک رگم کاشانی است جای هیچ حاشا نیست روزها در کاشان کارِ چون فرٌاشان ، علف هرز زمین را کندم و به جایش ارزن ، بهر مرغان ، به هوا پاشیدم . مرغ ها در کاشان ، نه زمینی که هوائی هستند . بس که آبش شور است ! ، مرغ کاشان کور است ! و زمینش همه شنزار ، نَزار! و زمینش همه شنزار... ...نزار ... گروه : نو نوع : نیمائی موضوع : نژاد ! (1) نام : یک رگم کاشانی است شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : بهار 1356 محل : ابیانه ی کاشان (1) قلمرو مطالعات و تحقیقات شاعر درپژوهشگری اجتماعی - اقتصادی دانشگاه تهران در ناحیه کاشان و نزد مردم بسیار خوب و خومگرم و مهربان آن بود که بارها اخلاق و رفتار و طبیعت و فطرت پژوهشگر شاعر را نظیر کاشانی ها دانسته چون مسلم بود که ت...
ادامه مطلب
تضمین غزلی از امام خمینی (ره) دیر زمانی است که مانده ایم معطل من به اشاره ٬ تو خوانیش به مفصل « قم بدکی نیست از برای محصل سنگک نرم و کباب اگر بگذارد » ما و کتاب ٬ چون گل وخشتیم در اماکن فارغ از ارباب فتنه ئیم ٬ وسنگ فلاخن « حوزه علمیه دایر است ٬ و لکن خان فرنگی مآب اگر بگذارد » سنگ فلاخن کلوخ ٍ مانده در آب است خان فرنگی ملول خم شراب است « هیکل بعضی شیوخ قدس مآب است عینک با آب و تاب اگر بگذارد » ساعت نه گشت و شیخ از بر ما خاست گفت که لعنت بر این ل...
ادامه مطلب
بارور کردم چو جوجه ای زقناری دشت مهر افزا پریدم به درختی که میوه اش مهر است و همه شاخه های سبزش را به سیب سرخ حوائی بارور کردم ... گروه : نو نوع : نیمائی موضوع : عاشقانه - عارفانه شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1358 محل : باقی آباد یزد ...
ادامه مطلب
مذبذب ابلیس شبی رفت به بالین جوانی گفتا که دغل باش و مذبذب و ریاکار با آیه قرآن و حدیث و دو روایت دائم تو بجو مال و هم جاه به دست آر گروه : کهن نوع : چهار پاره موضوع : انتقادی - اجتماعی شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1358 محل :یزد ...
ادامه مطلب
گفت : حیدر ! ؛ گفتمش : آری علی است « لافتی ...» نزدِ عَدُوٌانِ جلی است گفت : سرور ! گفتمش : آری ، علی است « کنت و مولاه ...» اش موید بر «ولی» است گفت : اختر ! ؛ گفتمش : آری ، علی است ماه و مهتاب است ، و نور انزلی است گفت : برتر ! ؛ گفتمش : آری ، علی است جانشین است و جواب ما « بلی » است گفت : « اکملت لکم ... » بهر چه بود ؟ گفتمش : یعنی نه تنها مُبدلی است گفت : اکبر ! ؛ گفتم : او دیگر خداست از الهی بودنِ هو ، او « ولی » است .... اوایل دهه 1350 ، شاید سال 1343 ، در شهر یزد ؛ و ...
ادامه مطلب
جائی که « ادب » ، « بی ادبی » شد شعر است ؟ جائی که عبارت وجبی شد شعر است ؟ !!! جائی که هزار قید و بند و دستور « صِنع الکی » ، « بو العجبی » شد شعر است ؟ گروه : کهن نوع : چهارپاره موضوع : ادبی - انتقادی شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : اردیبهشت 1351 محل : تهران ...
ادامه مطلب
به هر شعر من آن شاعر ، شعورش شیره می گردد شرای ناب شهد من ، به چشمش تیره می گردد ندارد چشم دیدن ، این عسل ها ، این مثل ها را به درد خود سری مظنون ، چو خان حیره می گردد نمب دانم چرا در پشت سر اینقدر فحاش است؟! نمی داند که می دانم ، حسد را سیره می گردد فدای چشم آن ناظر که می بیند حقیقت را که چ.م این روز روشن چون سحرها تیره می گردد ....... گروه : کهن نوع : غزل موضوع : هجویه نام : چرا اینقدر فحٌاش است شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : اردیبهشت 1351 محل : تهران ...
ادامه مطلب
پلنگ و روبه و ببر دژم نخواهد ماند « رسید مژده که ایٌام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین باز هم نخواهد ماند» ز وحشیان طلبکار در سرای سرسر پلنگ و روبه و ببر دژم نخواهد ماند « چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است که در صحیفه هستی رقم نخواهد ماند » امید به شیر و جوانمردی فسانه ئیش به شام می کشد و صبحدم نخواهد ماند « چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند » که ابر سیل شود باد می شود توفان ز سیل و زلزله این بوالعدم نخواهد ماند « من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند » جهان ساعی و نمٌام و کاذب و بدگوی به روی جورکشان مغتنم نخواهد ماند « سرود م...
ادامه مطلب
بین شاعر و نویسنده ای که عضو این یا آن ، یا تعدادی انجمن و گروه و دسته است ؛ و شاعری که به هیچ گروهی بستگی یا به اصطلاح وابستگی ندارد چیست ؟ سریعا" قضاوت نکنیم ! من هیچگاه عضو هیچ انجمن و گروه و دسته و حزب و دفتر و دستکی نبوده و نیستم؛ و یکی از مهم ترین دلایل عدم موفقیٌت من در صحنه های اداری ( و گرفتن پست و مقام ! ) – و به طور کلٌی اجتماعی ، به ویژه اقتصادی و حتی فرهنگی ... همین اشتیاق به « مستقل » عمل کردن است . بسیاری از شاگردانم وزیر و وکیل و نظایر آنها شده اند و من همچنان یک کارمند دست به دهن هستم ؛ و البته از این که وزیر و وکیل نشده ام کوچکترین گله و شکایتی ندارم . چون معتقدم هرکس هرچه که هست خودش خواسته است که آن باشد ؛ در طبیعت اوست ... مهرداد اوستا ک...
ادامه مطلب
گویدم دوستی ره جان است راه اگر هست راه جانان است عشق و لبخند جای نفرت و غم بسمِ الله ملحظ ِ آن است وه چه زیباست گفتمان با عشق ده چه زیباست گفتمان با عسق گویمش نه فرشته ای نه پری نه عظبم البلاء و دربدری دختری ! چون حوای روز ازل عشق بنهاده بر دل بشری وه چه زیباست گفتمان با عشق وه چه زیباست گفتمان با عشق گویدم راه کوته است و دراز سهل یا ممتنع به عشوه و ناز سهل دارد خدا زمین و زمان ممتنع ناصحان شندر غاز وه چه زیباست گفتمان با عشق وه چه زیباست گفتمان با عشق گروه : کهن نوع : ترجیع بند نام : راه اگر هست موضوع : عاشقانه - عارفانه - اجتماعی شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : زمستان 1346 محل : تهران ، دانشگاه تهران ...
ادامه مطلب
یاعلی (ع) ، آی علی (ع) ! ، بحثی نیست ... کشته گشتی زجفا ، تیغ قفا ، بحثی نیست شده قربانی ِ امیال و هوا ، بحثی نیست مرد بودی به زمانه ، بتناسب به جهان ادب آموخته یِ راه خدا ، بحثی نیست به وفا سمبل دوران جهالت شده ای منتقم گشته به خون شهدا ، بحثی نیست بس خطرها که به جانت بخریدی با عشق تا دهی مُلک خدا را تو جلا بحثی نیست سالها در طلب عدل زشب تا به سحر دوش بنهاده به بار فقرا ، بحثی نیست خواستی عادل و زاهد بنشینی به کنار در حذر از همه مکر رفقا ، بحثی نیست پس گذشتی زحقوقِ خود و آرامش خواه هدیه کردی به همه صلح و صفا ، بحثی نیست ای بسا ظلم که امروز بنام تو شود !!! گر چنین است ره قدر و قضا ! بحثی نیست شایدم باید نام تو بیاید به میان ؟!!...
ادامه مطلب
شاعر از جامعه بر آمده است ؛ و بر جامعه می افزاید . در هر شعری که شاعر می سراید سه عامل « تعلیم » ، « تحریک » و « تشویق » موثر واقع می شوند . اکثر قریب به اتفاق شاعران « آئینه ی جامعه ی خود » اند ؛ و معمولا" هر شعر و نوشته ای از آنان می بینیم انعکاسی از آن چیزی است که به آنان آموخته ایم . این آموخته ها یا فرهنگ اکتسابی شاعر در زمانی که احساسات وی تحریک می شوند ممکن است به زبان شعر در آیند یا متن یک نوشته قرار گیرند ؛ تولید فرهنگ و هنر بخش مهمی از ریشه خود را در آب و گِلِ آموزش های کودک و نوجوان دارد . امٌا همین که نوجوان تحریک شد و اثری پدید آورد آن اثر خود به خود پذیرفته نیست .؛ اجتماعی محسوب نمی شود ، و همین که اجتماعی مح...
ادامه مطلب
« شعر نگو ! » بیگمان شاعری که از کودکی و نوجوانی ، یا کم سوادی و کم اطلاعی ، شروع به سرودن شعر می کند فاقد استقلال و آزادی است ؛ و این نسل های قبلی هستند که وی را راهنمائی ( یا منحرف ) می کنند ؛ و « شخصیٌت » شعری وی را شکل می دهند . قریحه ی شاعر هرچه که باشد تحت تاثیر غرایز و انگیزه ها ی نسبتا" ارثی و به خصوص آموزش های فرهنگی جامعه خود قرار می گیرد . من در جامعه ای متولد شدم که شعر گفتن چندان حُسن و به خصوص هنری چندان ارجمند ( و نان در آور ) محسوب نمی شد ؛ و گاهی نشانه ای بود از نوعی نا بهنجاری ... خانواده های مذهبی و قدیمی شهر من نسبت به شعر و شاعری به نوعی به دیده اکراه نگاه می کردند ؛ برای بسیاری از آنان شعر گفتن فعالیتی عبث و بیهوده بود ؛ و اگر نه این ...
ادامه مطلب