
کربلائی قربان ، پسری داشت بنام بهمان از فلان ، بنتِ فلان ، بنتِ فلان ... بی نژاد از همه سو ، بد نسب و بی بته از پدر یک گوربان ، مادرش هم که فلان از همینجا تو ببین رسم وی و زود بخوان نه ! عیان نیست ! و باید بشود خوب بیان پسرک ،تخم بد آهنگ ، سری دیگر داشت کلٌه اش پوک چو گنبد ، خِردش در دَوَران شعر می گفت چه زیبا و عروضی و لطیف فاقد اصلِ ادب ، ننگ ... به کلٌ ایران از ادب هیچ ندانسته ... ، ز زیر بوته ... سر بر آورده که من ! شاعر شهر تهران ! گفتمش آی ! نسنجیده ی بی اصل و نسب ! ابتدای همه این است : « نصاب الصبیان » پس از آن گفتن شعر است به شرط آداب توبه از هر بدی و بعد مزمٌت ز بدان خوب گفتن ز همه خوبی و خوشگوئی ها وصف صاحبخردان ، کرنش صاحبنظران ...
ادامه مطلب