
نام آن یزد است و آن یعنی خدا حاجیان در رفت ، و برگشت از خدا بنده ای مؤمن زشان مانده جدا گفتنش ای مرد ِ در مانده زحق ... گفت حق اندر دل ما شد : خود آ هرکجا که می رویم او هست ، او حاش لله خانه ی بی کدخدا ما همه کعبه ، دل ما خان اوست آن ، ز سنگ و گل به مکٌه ، از شما سنگدل هائی نشسته بر دو سنگ ور نه راهِ حقٌ ؟ همینجا هست و لا آنچه از دار العباده جسته ای نام آن یزد است و آن یعنی خدا کوچه هایش از خدا ، هرلردِ شهر خانه هایش پر ز عابد ؛ مرحبا نور حقٌ اندر دل هر عابدی است کی دگر یابی چنین کعبه کجا ؟ ...
ادامه مطلب
تخریب آثار شهری - ملٌی و تاریخی در عراق توسط داعش تخریب آثا رسمبلیک - ملٌی - تاریخی شهر یزد توسط یک ... تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۹:۰۸ یزد » اجتماعی اقدامی عجیب از سوی رییس شورای شهر یزد حجه الاسلام عباس زارع گاریزی رییس شورای شهر یزد روز گذشته در شورای شهر دست به اقدامی عجیب زده است. به گزارش تابناک یزدوی با تراشیدن و خراب کردن سنگهای تزیینی صحن شورای شهر یزد به دلیل یک طرح این اقدام را انجام داده است. طرح اتشکده زرتشتیان و دخمه در قسمتی از سنگهای تزیینی صحن شورای شهر یزد باعث شد که رییس شورای شهر یزد عملا دست به اقدام شود! گر آدمی چو ما همه باید به یک مرام گفتم : ملبٌسی ؟ . چه لباسی ؛ دلیل آن ؟ از ما که نیستی ! بنمایم شلی...
ادامه مطلب
شعر من ، شعر یزد ، شعر شماست بر سری گر نشست فرٌ هما ست ره ببایست تا به عمق وجود چون که دروازه ای به لطف خداست همه از لطف یزد و یزدان است نور خورشید بهر خلق هداست نه ! تکبرٌ مباد از شاعر شعر خوب از همه کُبور جداست چون که در راه مردم است و خدا پس چنین شعر نعمت است و به جاست گر تو خواندی چه بهتر ای حق جو ورنه گَردی ز من نخواهد خاست گفتن من وظیفه است به خلق ثمری داده ، گر که خلق بخواست این مهم نیست خواندن اشعار اصل بر کارکِردِ آن به رواست ایٌهالناس ! شعر من خوب است مستحقٌ هزار باره دعا است ! ...
ادامه مطلب
همه عید تو مبارک بادا عید ، عید است و مبارک بادت بقیه ؟ ؛ حرف و خرافات و یا وَهم و گمان ... چه بگویم به از این ؟ ای شیرین ؟! انگبین ! نازنین! مه جبین ! « نو » ز ازل « روز » برین ! که تو نوروز منی در هردم و همه سال ز عهد آدم عید ، نو ، سعد و سعادتمندی ... خوبِ خوبان ! همه عید تو مبارک بادا.... ... که تو خود یک عیدی گل ، در و دشت ، کنار دریا ، سال نو ، فصل بهار ... پس بیا ! باز بیا ! رنجه نما آن گامت شعر من را تو بخوان یک نظری با « نظر » ی ... به نگر ! آسمانم ! خورشید ! ای که ابری به مصادیق بهار تو ببار ، بر منِ زار ببار تا شوم من چون تو : همه عید و شادی ، مظهر آزادی... منبع آبادی ... باد بادا یارا ،&nbs...
ادامه مطلب
از حاجبان پرده ی دربارِ ......ظالمان پرسیده ای چه سان شده احوال عالمان ؟ هریک جریده به کف گشته و خموش هریک به کنج خود بخزیده به الامان خورشیدها همه در پشت کوه تار خیلی ز شب پره ، عالم نما ، میان ای سفله ای که علم نداری و عالمی مقهور کرده حق و علم را به جهان روحت همه به ظلمت شیطان مکدر است جسمت فریبکار به الفاظ بی بیان بس خُدعه ای و به تزویر و خود پرست و این ظلم های همه روزه ات عیان از علم روز چه دانی به کار برد ؟ بسته کمر به دفع هر آن نخبه آریان آن رمل و جفر و خرافاتِ عین کفر علم اند ؟ یا که خدعه و تزویر کاهنان ؟ بستی ره ترقی مردم به خدعه ات در عین جهل و ظلم ، به ملبوس عالمان ! انداختی به مسیری که فقر مسلک ماست ای در خرد فقیر و به دانش چو ابلهان مر...
ادامه مطلب
خداوندا « شبِ یلدا » به « یلدای خداوندی » است شب فردای رفت از غم به شادی و به لبخندی است « شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل » تو گوئی راهها بسته ست ، هر راهی به دربندی است نه راه پیش ، نه راه پس ، نه امیدی به هرکرکس خدایا بهر چه در بند ؟! گشایم پا ! به هر فندی است زدستم رفته صبر و طاقت و امٌید ؛ بس نومید گمانم این شبی دهساله یا چندین ده و اندی است منم با جمعی از روشنگرانِ پاکدل ، عاقل همه صبر تو را دارند ؛ کاین عین خردمندی است دلی نورانی از یاران این وبلاگ در وامم ادایش نیست آسان ، لطف خالوئی و فرزندی است نه من را در شکنجه بین ! نه شعرم را سکنجه بین که هر گویش ، اگر لطف تو باشد ، شکٌر و قندی است خداوندا شبت را روز گردان بر...
ادامه مطلب
من با تو سودا می کنم از : سیمین بهبهانی * گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم * برای عرض تسلیت در گذشت این شاعره ی ایراندوست .... شاعره ای که شع...
ادامه مطلب
کار و کوشش : نیست حق زندگی آن قوم را کز بی حسی مردگان زنده بلکه زندگان مرده اند در بر بیگانه و خویشند دائم سر فراز بهر حق خویش آن قومی که پا بفشرده اند ....... دوده سیروس را یارب چه آمد کاین چنین بی دل و بی خون و سست و جامد و افسرده اند زبون شدیم زبس وقت کار حرف زدیم زبان به بسته و بازو گشاده باید کرد * نیمه ای از حالت افسردگی بی حالتیم نیم دیگر کار استبدادیان را آلتیم فدای همت آن رهروم که بر سر خار هزار افسر گل با برهنه پائی زد * ...
ادامه مطلب
پس محمد (ص) براي چه آمد ؟ اين كه نامش « محمد » است ؟ و يا « عربي » حرف مي زده ست ؛ امٌا نه ! « محمد » ، « عرب » و يا « قرآن » هيچيك را بناي كار مدان كه بنا بر كلام « حق » است ؛ و روشي كه سلام و« اسلام » است كِي سلامت شويم ما مردم ؟... ... و به اسلام ناب پيونديم ؟... « حرف » يعني كه شعر و زيبائي و « عمل » ؟ كار مردِ مردان است و محمد نه آنكه شاعر بود بلكه آنكه به خير آمر بود گفت : پندار نيك مي بايد گفت : گفتار نيك مي بايد گفت : كردار نيك مي بايد همه را او نگفت ، قبلا" بود و كلامي ز آنهمه نزدود آنچه او گفت به عمل مي سُفت چون رطب خورد عيبهاش...
ادامه مطلب
کمال االدین وحشی بافقی یزدی (3) هجرت از وطن ، تجربه غربت ، مهاجرت معکوس ، وطندوستی وحشی از دست ما شكایت داشت یادداشت « وحشی بافقی و یقه گیری » را خواندید كه از دست ما شكایت داشت و گویا بر سرهمین شكایت ، و به طور كلی اینگونه شكایت ها ، به شهر كاشان مهاجرت كرد و تازه متوجه شد كه به قول یزدی ها « هیچ جا وطن آدم نمی شود » ؟! امروز تمام دیوان یا كلیات وحشی بافقی را كه بخوانید همه جا غرق در بهره و لذٌت می شوید مگردر هجویاتی كه سروده است و الفاظ ركیكی كه در آنها به كار برده است ... فارغ از آنها ، یزد و یزدی از این همشهریش توقع داشته است كه مرد و مردانه در مقابل هر شاعر دیگری به « رقابت سالم » بپردازد و كار را به چنین یفه گیری هائی نكشاند كه هم در زن...
ادامه مطلب
کمال االدین وحشی بافقی یزدی (2) رقابت شعری ، مرافعه ، منازعه و هجویه سرائی وحشی بافقی و یقه گیری یكی از همكارانم در تهران ( با تشكر بسیار از همكارانم كه لااقل روزی سی - چهل نفرشان وبلاگ بنده را می خوانند و حالا نیمی بیشتر از آنها این سایت را برآن ترجیح می دهند ! ) آمده بودكه فلانی ! بالاخره یزدی ها مردمی متحد اند یا تفرقه پسند و یقه گیر ؟! . عرض شودكه ما سیكلهائی تاریخی در اتحاد و افتراق در یزد داریم .هرگاه یزد مورد تهاجم و نفوذ غیر یزدی واقع شده است تفرقه و تنزل مقام درآن بالا گرفته است .؛ و هرگاه به حال خود و به دست مردم خود رها شده است ، به سوی اتحاد و انسجام و ترقی و تعالی گام برداشته است و گاه در مقام یكی از سه شهر بزرگ ایران جلوه گر شده است . مثلا" طی سلطن...
ادامه مطلب
کمال االدین وحشی بافقی یزدی (1) شعر های عاشقانه و عارفانه میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است بیان حال به کام و زبان نمی باشد .......... از آن روائی بازار کم عیاران است که در میان « محک امتحان » نمی باشد . * رسم کجااست این ٬ تو بگو ٬ در کدام ملک دل می برند و چشم به بالا نمی کنند ............ این قرب و بعد چیست٬نه ما جمله عاشقیم آن ها چه کرده اند که این ها نمی کنند عشق آن دقیقه نیست که از کس توان نهفت مردم مگر نگاه به سیما نمی کنند این طرفه بین که تشنه لبان را به قطره ای صد احتیاج هست و تمنٌا نمی کنند وحشی چه کرده ای تو که خاصان بزم او هرگزعنایتی به تو پیدا نمی کنند * شکل مستانه و انکار شرابش نگرید تا ندانند که مست است ٬ شتابش نگرید آنکه می گفت ب...
ادامه مطلب
با حکیم ابوالقاسم فردوسی تمام فرهنگ ایران مطرح می شود و نه فقط اجزائی از آن بنا به اسطوره هائی که در ادیان توحیدی ما وجود دارد ٬ اولین بشر « آدم » بود و سه پسر داشت که شیث سومی بود و امٌا آن دو ٬ یعنی هابیل و قابیل ٬ بر سر تملک زیباترین خواهرانشان که اقلیما باشد به جان یکدیگر افتادند و نهایتا" هم قابیل ٬ هابیل را کشت و اقلیما را که به هابیل گرایش بیشتری داشت تصرف کرد . بعد از آن این رسم و سنٌت بین احفاد و احزاب آدمی باقی ماند و رشد کرد و رشد کرد تا آنچه که به ایران باستان مربوط می شود و چندان ربطی به داستان اسماعیل و اسحاق که به ترتیب از اجداد اعراب و یهودیان باشند ٬ ندارد داستان ایرج و اختلاف بین او و احفادش از یکطرف و برادرانش ٬ یعنی تور و سلم ٬ و احفاد...
ادامه مطلب
صبح یکشنبه هفتم خرداد 1346 ، جلوی در ورودی دانشکده ادبیٌات دانشگاه تهران ایستاده بودم که یکی از دوستان میبدیِ یکی از همکلاسان آمد و سراغ عبدالله را از من گرفت ؛ و تا گفتم امروز نیامده ، گفت این هم که عبدالعمر است . شعر مربوطه را برایش خواندم . خندید و گفت : تو هم این شعر را بلدی ؟! . قضیه این است که هفتاد – هشتاد سال پیش از این یکی از مدٌاحان میبد به سراغ یکی از بزرگان آن ناحیه رفته شعری در مدح وی می خواند به امید این که صله ای بگیرد . امٌا چون صله ای نمی گیرد به هجو همان بزرگ که عبدالنبی نام داشته است می پردازد و بالبداهه می سراید : آنکس که تو را عبدِ نبی نام نهاده ست ...ه خورده ! غلط کرده ! تو عبدالعمر ستی سالهای دهه های 1340 و 1350 و شاید هنوز هم این شعر مانده و بر س...
ادامه مطلب
دستهایم سبز است رنگ عشقم قرمز ، آسمانم آبی است چشمهایم میشی ، و دولب عنٌابی است دستهایم سبز است ، نفرتم از زرد است سبز ایرانی رنگ ، آرزوی مرد است گروه : کهن نوع : چهارپاره موضوع : ارائه آدرس نام : دستهایم سبز است شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1356 محل : پاریس ...
ادامه مطلب
وای به وقتی که بگندد نمک آتش نشانی آتش گرفته است و نمک ، گندیده است شیخ کنعان دوباره آمده است عاشق پست و مقامش این بار و دوباره حمٌام ، پُر ز سُم داران ... ...تا شخص رئیس آب از سرچشمه نه گل آلود که عُفن و لجن است گروه : نو نوع : نیمائی موضوع : باز گشت یک استاد ریاکار سابق دانشگاه به محل کار سابقش این بار به عنوان رئیس نام : وای به وقتی که بگندد نمک شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : اوائل خرداد 1356 محل : تهران ...
ادامه مطلب
یک رگم کاشانی است یک رگم کاشانی است جای هیچ حاشا نیست روزها در کاشان کارِ چون فرٌاشان ، علف هرز زمین را کندم و به جایش ارزن ، بهر مرغان ، به هوا پاشیدم . مرغ ها در کاشان ، نه زمینی که هوائی هستند . بس که آبش شور است ! ، مرغ کاشان کور است ! و زمینش همه شنزار ، نَزار! و زمینش همه شنزار... ...نزار ... گروه : نو نوع : نیمائی موضوع : نژاد ! (1) نام : یک رگم کاشانی است شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : بهار 1356 محل : ابیانه ی کاشان (1) قلمرو مطالعات و تحقیقات شاعر درپژوهشگری اجتماعی - اقتصادی دانشگاه تهران در ناحیه کاشان و نزد مردم بسیار خوب و خومگرم و مهربان آن بود که بارها اخلاق و رفتار و طبیعت و فطرت پژوهشگر شاعر را نظیر کاشانی ها دانسته چون مسلم بود که ت...
ادامه مطلب
سرِ سبز تا زمانی که سرم سبز است و چشمانم سفید این دماغم گنده و اقبال چون برگ شوید چشم را ننگر که بر چشم فسونسازش چرید ؛ گوش ها باز و فراست ساز با بانگ برید گونه هایم زرد و پشت لب چو مردان حدید لب گشایم با زبان سرخ « اناالحق » مزید سینه شرحه شرحه از درد لئیمان پلید راست تر از گفته من را به دنیا کس ندید گروه : کهن نوع : قطعه موضوع : دفاع ار زاستگوئی خود ! نام : سرسبز (1) شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : زمستان 1355 محل : مرکز فرهنگ مردم سازمان رادیو تلویزیون ملٌی ایران (1) در مرکز فرهنگ مردم انجوی شیرازی رئیس مستقیم شاعر مردم شناس بود و دائما" در امور آن مرکز دچار تفاوت نظر های اساسی و بحث و فحص بودند که انجوی « سرسبزی » ( ی...
ادامه مطلب
تضمین غزلی از امام خمینی (ره) دیر زمانی است که مانده ایم معطل من به اشاره ٬ تو خوانیش به مفصل « قم بدکی نیست از برای محصل سنگک نرم و کباب اگر بگذارد » ما و کتاب ٬ چون گل وخشتیم در اماکن فارغ از ارباب فتنه ئیم ٬ وسنگ فلاخن « حوزه علمیه دایر است ٬ و لکن خان فرنگی مآب اگر بگذارد » سنگ فلاخن کلوخ ٍ مانده در آب است خان فرنگی ملول خم شراب است « هیکل بعضی شیوخ قدس مآب است عینک با آب و تاب اگر بگذارد » ساعت نه گشت و شیخ از بر ما خاست گفت که لعنت بر این ل...
ادامه مطلب