
ادبیٌات را به سیاست چه مربوط است ؟ و اختناق یعنی چه ؟ . قبلا" نوشتم که چون سیاوش کسرائی با مدیر ماهنامه ما رفیق بود و در محلٌ کارش ، بانک رهنی ، تحت ریاست و عملا" حمایت یکی از خویشان من بود گاه به گاه که به سراغش می رفتم مرا به جرگه ی شعرای همراهش که که تقریبا " هرروز در اتاق بزرگ و دارای ده – پانزده صندلی (1) وی جمع می شدند راه می داد ، و من فقط سراپا گوش می شدم ، و هراز گاهی هم یک سؤال حقیقی یا استراتژیک (2) ! . یک روز که بحث اختناق رضاخانی بود ؛ و نهایتا" هم ماهنامه ما را به دلیل مقاله ی ضدٌ اختناق رضا خانی اسماعیل نوری علاء توقیف کردند !!! . بحث اختناق پیش آمد ؛ خودم را به اصطلاح به نفهمی زدم و و از کسرائی در حضور آن جمع که اکثرا" هم گرایشاتی به ح...
ادامه مطلب
در زبان فارسی سنٌتی « شاه » به معنی « هرچیز بزرگ و مهم و برتر از نظایر خود » یا به طور کلٌی بزرگترین ، و اگر دقت بیشتری داشته باشیم به معنی کار آ ترین و موثرترین ، یا اثربخش ترین بوده است ؛ مثل شاهراه ، شاهکار ، شاهپر ، و شاه بیت . پنجاه سال قبل از این ، ابیات مردم پسند ، مشهور و متداولی وجود داشت که همه آنها را شاه بیت می خواندند ؛ مثل : توانا بود هرکه دانا بود زدانش دل پیر برنا بود یا هرکه نان از عمل حویش خورد منٌت حاتم طائی نبرد یا میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است و گاه این شاه بیت به چنان درجه ای از اهمیت می رسید که نه تنها سایر ابیات شعر مربوطه را تحت الشعاع خود قرار می داد ، بلکه گاه حتی با جمع خصائص مثب...
ادامه مطلب
زدست دیده و دل هردو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بردیده تا دل گردد آزاد بابا طاهر همدانی * ای روی تو مهر عالم آرای همه وصل تو شب و روز تمنای همه گر با دگران به از منا وای به من ور با همه کس همچو منی وای همه ابو سعید ابوالخیر * بوره سوته دلان گرد هم آئیم سخن واهم کریم دلها گشائیم ترازو آوریم غمها بسنجیم هر آن سوته تریم سنگین تر آئیم بابا طاهر همدانی * عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پرکرد زدوست اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامی است زمن برمن و باقی همه اوست خواجه عبدالله انصاری * تن نازک میان پبرهنت گوئیا پرگل است پیرهنی باد اگر در من اوفتد ببرد که نمانده ست زیر جامه تنی سعدی شیرازی * دل عاشق به پیغامی بس...
ادامه مطلب
در بند خزن و اندوه تسلیم مرگ گشتم واز دوری و فراقت محزون به کوه و دشتم ای صاحب کرامت اندک ترحمی کن نامه نگار بهرم کز بهر آن نشستم جهانگیری * به مژه دل زمن بدزدیدی ای به لب قاضب و به مژگان دزد مزد خواهی که دل زمن ببری این شگفتی که دید دزد به مزد ابوسلیک گرگانی * از دور به دیدار تو اندر نگرستم مجروح شد آن دیده پرحسن و ملاحت از غمزه تو خسته شد آزرده دل من وین حکم قضائیست جراحت به جراحت ابوشکور بلخی * منم آنکه خدمت تو کنم و نمی توانم توئی آنکه چاره من کنی و نمی توانی دل من نمی پذیرد بَدَلِ تو یار گیرم به تو دیگری چه ماند تو به دیگری چه مانی حواجه نصیر الدین طوسی * یارب که زمانه دلنوازت باشد ایٌام همیشه کار سازت باشد رخش تو شپهر و زین رخش تو هلال خورشید به جای طبل...
ادامه مطلب
صنمی برفروخت چهره چو مهر کز تجلٌیش سوخت خرمن ماه ذقن سیمگونش افکنده عقل را اوٌلین قدم در چاه جیحون یزدی * دیدمش شمع به کف سوی مزاری می رفت شمع از عکس جمالش به گداز آمده بود از سر خاک شهیدانش قیامت برخاست جان مگر در تن این طایفه باز آمده بود حکیم یزدی * سوز جگر شمع ز پروانه بپرس واز باده پرستان ره میخانه بپرس سروی تو پریچهره و من دیوانه جانا سخن راست ز دیوانه بپرس خواجو کرمانی * تو که نوشم نه ئی نیشم چرائی تو که یارم نه ئی پیشم چرائی تو که مرحم نه ئی ریش دلم را نمک پاش دل ریشم چرائی بابا طاهر همدانی * اگر دل دلبره دل بر کدومه و گر دلبر دله دل را چه نومه دل و دلبر به هم آمیته بینم ندونم دل که و دلبر کدومه باباطاهر همدانی ...
ادامه مطلب
مرا امروز آن گل گفت در گوش که فردا صبح با من کار دارد خدای من چه می خواهد بگوید؟ چه مقصودی از این دیدار دارد ؟ ایرج دهقان ملایری * گفتمتت دم مزن از عشق ! دلا نشنیدی ؟ این زمان خاطر خرٌم نه تو داری و نه من ی دل از درد تو می نالی ومن بی طاقت چاره صبر است که آنهم نه تو داری و نه من شجاع * جام اوٌل را زمی پرکردم و تا سرکشیدم دوستم از در رسید و گفت : هان ، دیدم چه کردی شد به این زودی فراموشت که از مستی چه دیدی ؟ باز هم می می خوری ! آخر تو دیشب توبه کردی پیوسته : او چنان چون روزه داری ، دید بر خوان روزه خواری من به لب لبخند و جامی پرزمی در دست بودم گفتمش : هشیار هرگز توبه از می کی نماید ؟! جانِ من ! دیشب اگر هم توبه کردم مست بودم شجاع * قدٌ تو نه آن سرو روانست که ...
ادامه مطلب
کلیم کاشانی : از هنرحال خرابم نشد اصلاح پذیر - همچو ویرانه که از گنج خود آباد نشد * وامق یزدی : مشکل علاج درد دل ما کند کسی - آن نیست دردِ ما که مداوا کند کسی * بیضائی کاشانی : قدی رعنا رخی زیبا ، لبی شکر فشان دارد بیانی گرم و روح افزا ، نگاهی دلستان دارد * وامق یزدی : چنان در دیده اش خوارم که می دانم پس از مردن اگر روید گُلم از گِل به چشمش خوار می آید * دکتر ر...
ادامه مطلب
قسمی یزدی : از قرب غیر هیچ دلم بیقرار نیست - زیرا که لطف و مهر تو را اعتبار نیست * لاادری : من رشته محبت تو پاره می کنم - شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم * قصٌاب یزدی : خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار - فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی * لاادری : هر رشته گسست میتوان بست - امٌا گرهیش در میان هست * قضائی یزدی : داد آن کو به تو این خوبی و زیبائی را - کاش میداد به من صبر و شکیبائی را * لاادری : نامه را چون میبری قاصد زبانی هم بگو - نامه را آهسته بگشا دل در آن پیچیده است * قضائی یزدی : هرگز از قاصد ندارن یاد پیغام تو را - زانکه از خود می روم چون میبرد نام تو را * دکتر ایرج دهقان : این بار دل نوید ظفر می دهد مرا - کان گل ز عشق خویش خبر می دهد مرا * قضائی یزدی : در ...
ادامه مطلب
از سعدی : آیا وجود حاضر و غایب شنیده ای ؟ - من در میان جمع و دلم جای دیگر است * فدائی یزدی : چشم مستت که مرا داد جفاکاری داد - شب تو را خواب و مرا محنت بیماری داد * لاادری : طبیبان بر سر بالین من آهسته می گویند - که امشب تا سحراین عاشق بیچاره میمیرد * فرخی یزدی : خواست تا موسای عقلم رو به سوی دل کند - عشق گفت این کوی جانان است کوه طور نیست * شفائی اصفهانی : دیدی که خون ناحق پروانه شمع را - چندان امان نداد که شب را سحر کند * افسونی یزدی : به هجرت زنده ام میبایدم کشت - که در عشق این گنه بخشیدنی نیست * سعدی : ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز - کان سوخته را جام شد و آواز نیامد * رهی معیٌری : بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار - بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام ...
ادامه مطلب
سابقا" ، بعنی مثلا" همان 50 سال قبل ، خیلی بیش از امروز به « تک بیت » ها اهمٌیت می دادند و آنها را در محاورات روزمرٌه و نوشته هائی گوناگون بکار می بردند . تک بیت ها یا به خاطر اهمٌیت خاصشان از اشعار شعرا بیرون کشیده شده بودند ؛ یا اصولا" به صورت تک بیت وجود داشتند ؛ و باز یا سراینده ای مشخص داشتند یا اینکه اصولا" سراینده برخی از تک بیت های مشهور ، مشخٌص نبود . کاربرد تک بیت ها حاکی از سواد و معلومات بکار برنده بود و طبیعی بود که جوانی جویای نام چون اینجانب هم به منظور استفاده ی هرچه بیشتر به جمع آوری و یادداشت آنها بپردازد ؛ مثل : از سعدی : قادری بر هرچه می خواهی مگر آزار من - چون که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست * از سعدی : گر دلم در عشق ...
ادامه مطلب