
کوروش بیا ! کوروش بیا ! من که نمیدانم که ئی ؟ گویند غیرت داشتی ... ... امٌا نه آنکه در خِرَد ، خود را خدا پنداشتی ! کآنروز چون امروز هم هر حاکم خرده توان ، خودرا خدا پنداشتی ! : ( من عقل کلٌ عالمم !!! ) ... کوروش بیا ! من که نمیدانم که ئی گویند دانائی تو عین توانائی بُده ست آینده بین و هر زمان ، اندیشه ی آینده را آنکه بسازد زندگی و نه بکوبد هر سرا... کوروش بیا ! من که نمی دانم که ئی گویند امٌا بوده ای : یک قهرمان ، شاه جهان ! ای که جهانشاهی به تو زیبنده بود و فخر ما کوروش بیا دانم که ئی تو قهرمان عالمی با اینهمه : یک راستگو یک دادگر یک مهربان ؛ حتی برای دش...
ادامه مطلب
کار و کوشش : نیست حق زندگی آن قوم را کز بی حسی مردگان زنده بلکه زندگان مرده اند در بر بیگانه و خویشند دائم سر فراز بهر حق خویش آن قومی که پا بفشرده اند ....... دوده سیروس را یارب چه آمد کاین چنین بی دل و بی خون و سست و جامد و افسرده اند زبون شدیم زبس وقت کار حرف زدیم زبان به بسته و بازو گشاده باید کرد * نیمه ای از حالت افسردگی بی حالتیم نیم دیگر کار استبدادیان را آلتیم فدای همت آن رهروم که بر سر خار هزار افسر گل با برهنه پائی زد * ...
ادامه مطلب
وحشی بافقی و بی عدالتی در جامعه ی صفوی حقوقدانان بهتر از هركسمی دانند كه عدالت به صورت مطلق وجود ندارد ؛ و استقزار« عدالت بیشتر » درقبال به یك نفر یا یك گروه نسبت به نفر یا گروهی دیگر ی تبعیض نامیده می شود . حتی در مورد ظلم به افراد و گروههای اجتماعی نیز چنین تفكری وجود دارد : «الظلم بالسویه عدل فی الرعیة » پیامد های تبعیض در جامعه به حدی است كه پس از فقر یا حتی قبل از آن سبب بزرگترین قیام ها و انقلاب های جهانی شده است ؛ و زمانی عجیب می نماید كه از سوی مقاماتی معنوی سرزده باشد . حكومت یزد در زمان وحشی بافقی برعهده ی ممدوح وی ، یعنی میرمیران ، داماد شاه عباس صفوی ، و اما رئیس دراویش نعمت اللهی و از دوستداران مرام امام علی ، اس...
ادامه مطلب
وحشی بافقی : بهار اجتماعی لازمه ی بهره مندی از بهار طبیعی برخی می پرسند چرا در باره وحشی بافقی می نویسم در صورتی كه یك « ادیب » نیستم ؟ پاسخ این است كه به این دلیل این یادداشت ها را در این سایت می آورم كه وحشی بافقی برخاسته از مردم وفرهنگ زمان خود و بنابر این معرف فرهنگ خطه یزد ، به ویژه شهرهای یزد ، بافق و تفت ، و تقریبا" تمام ایران دوره اولیه حكومت صفویان است كه از مهم ترین ریشه های فرهنگ مردم كنونی ایران ، به ویژه جنوب كویر مركزی است . لقب ادیب مرا به یاد مرحوم عمویم حاج میرزا كاظم آیت اللهی « ادیب یزدی» انداخت ؛ و توضیح فلسفه این یادداشت ها به یاد مرحوم دكتر غلامحسین صدیقی پایه گذار مطالعات « اجتماعیات در ادبیات » كه به پیشنهاد ...
ادامه مطلب
یکشنبه 7 فروردین 1390 صرصر معدلت خسرو عالی مقدار باز وقت است كه ازآمدن باد بهار بشكفد غنچه و گل خیمه زند در گلزار آید از مهد زمین طفل نباتی بیرون دایه ابر دهد پرورش او به كنار دفتر شكوه گل مرغ چمن بگشاید كه چه ها می كشم از جور گل و خواری خار لب به دندان گزد از قطره شبنم غنچه كه نكو نیست زعاشق گله از خواری خار (1) نرگس از باد زند چشمك و گوید كه بنال كه اثرها بكند عاقبت این ناله زار تپشقلب زعنبر كند این یك چاره زردی چشم زماهی كند آن یك تیمار(2) می كند فاخته فریاد كه در باغ چرا دست زور از پی آزار برآورد چنار نیست بیمش كه به یك دم فكند دستش را صرصر معدلت خسرو عالی مقدار ؟! آنكه از صولت شمشیر جهان آرا برد ظلمت ظلم از آئینه دوران به كنار كان دم از ریزش خود با كف جودش ...
ادامه مطلب
پدر سوخته بیا پیشم تو را من چشم در راهم پدر سوخته بیا پیشم والٌا میکنم دانه به دانه ، بیخ و بن ، ریشم ! گروه : کهن نوع : تک بیت موضوع : فکاهی تقریبا" خانوادگی نام : ریشم شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1356 محل : پاریس توضیح : این تک بیت سست و ناقابل سبب جدائی همیشگی شاعر از یکی از نزدیکترین دوستانش شده است ! ... ...
ادامه مطلب
دستهایم سبز است رنگ عشقم قرمز ، آسمانم آبی است چشمهایم میشی ، و دولب عنٌابی است دستهایم سبز است ، نفرتم از زرد است سبز ایرانی رنگ ، آرزوی مرد است گروه : کهن نوع : چهارپاره موضوع : ارائه آدرس نام : دستهایم سبز است شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1356 محل : پاریس ...
ادامه مطلب
( چشم بر آبی دور...) وطنش پهنه ی سبز و ، تنش مروارید چشم بر آبی دور... ابر خاکستریش چشم به راه تا ببارد بر وی گلِ بابونه مادر شده است گل بابونه در این دشت وسیع ، آسمان آبی و نسیمی ز شمال عاشق نم نم باران شده است! چون که بی بارانی با همه زیبائی بار و بذری ندهد دختر تابستان را گروه : نو نوع : نیمائی موضوع : باران شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1358 محل : باقی آباد یزد...
ادامه مطلب
بکی از مردمان سرخ - آبی رفته بوده ست توی قصٌابی گفته بودست شیر می خواهم دوسه بسته پنیر می خواهم ربٌ انگور هم اگر دارید دو - سه تا بهر من نگهدارید دو - سه کبسه برنج می خواهم شهد ناب ترنج می خواهم آبِ خشک پنیر می خواهم رنگ مشکی ِ سیر می خواهم مبل استیل زرد متری چند ؟ مشتری هستم اینقدر تو نخند ! گفت قصٌاب جایت اینجا نیست جای مغزت به کلٌه ات خالی است پند گیر از من این و مغز بخر تا نبینند پیش من یک خر ! که برای خَرَم مجالی نیست جلوی دخل صاحبت تو نایست ! گروه : کهن نوع : مثنوی موضوع : طنز اجتماعی نام : یکی از مردمان سرخ - آبی شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1351 محل : باقی آباد یزد ...
ادامه مطلب
جائی که « ادب » ، « بی ادبی » شد شعر است ؟ جائی که عبارت وجبی شد شعر است ؟ !!! جائی که هزار قید و بند و دستور « صِنع الکی » ، « بو العجبی » شد شعر است ؟ گروه : کهن نوع : چهارپاره موضوع : ادبی - انتقادی شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : اردیبهشت 1351 محل : تهران ...
ادامه مطلب
یک قصٌه بیش نیست ؛ این را شنیده ای که « غم عشق » را به آن تعریف کرده اند . و عجیب است ، وَه ، عجیب ؛ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است . گروه : نو نوع : نیمائی نام : یک قصٌه بیش نیست موضوع : عاشقانه و عارفانه شاعر : علیرضا آیت اللهی تاریخ : تابستان 1348 : محل : باقی آباد یزد ...
ادامه مطلب
ادبیٌات را به سیاست چه مربوط است ؟ و اختناق یعنی چه ؟ . قبلا" نوشتم که چون سیاوش کسرائی با مدیر ماهنامه ما رفیق بود و در محلٌ کارش ، بانک رهنی ، تحت ریاست و عملا" حمایت یکی از خویشان من بود گاه به گاه که به سراغش می رفتم مرا به جرگه ی شعرای همراهش که که تقریبا " هرروز در اتاق بزرگ و دارای ده – پانزده صندلی (1) وی جمع می شدند راه می داد ، و من فقط سراپا گوش می شدم ، و هراز گاهی هم یک سؤال حقیقی یا استراتژیک (2) ! . یک روز که بحث اختناق رضاخانی بود ؛ و نهایتا" هم ماهنامه ما را به دلیل مقاله ی ضدٌ اختناق رضا خانی اسماعیل نوری علاء توقیف کردند !!! . بحث اختناق پیش آمد ؛ خودم را به اصطلاح به نفهمی زدم و و از کسرائی در حضور آن جمع که اکثرا" هم گرایشاتی به ح...
ادامه مطلب
در زبان فارسی سنٌتی « شاه » به معنی « هرچیز بزرگ و مهم و برتر از نظایر خود » یا به طور کلٌی بزرگترین ، و اگر دقت بیشتری داشته باشیم به معنی کار آ ترین و موثرترین ، یا اثربخش ترین بوده است ؛ مثل شاهراه ، شاهکار ، شاهپر ، و شاه بیت . پنجاه سال قبل از این ، ابیات مردم پسند ، مشهور و متداولی وجود داشت که همه آنها را شاه بیت می خواندند ؛ مثل : توانا بود هرکه دانا بود زدانش دل پیر برنا بود یا هرکه نان از عمل حویش خورد منٌت حاتم طائی نبرد یا میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است و گاه این شاه بیت به چنان درجه ای از اهمیت می رسید که نه تنها سایر ابیات شعر مربوطه را تحت الشعاع خود قرار می داد ، بلکه گاه حتی با جمع خصائص مثب...
ادامه مطلب
زدست دیده و دل هردو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بردیده تا دل گردد آزاد بابا طاهر همدانی * ای روی تو مهر عالم آرای همه وصل تو شب و روز تمنای همه گر با دگران به از منا وای به من ور با همه کس همچو منی وای همه ابو سعید ابوالخیر * بوره سوته دلان گرد هم آئیم سخن واهم کریم دلها گشائیم ترازو آوریم غمها بسنجیم هر آن سوته تریم سنگین تر آئیم بابا طاهر همدانی * عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پرکرد زدوست اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامی است زمن برمن و باقی همه اوست خواجه عبدالله انصاری * تن نازک میان پبرهنت گوئیا پرگل است پیرهنی باد اگر در من اوفتد ببرد که نمانده ست زیر جامه تنی سعدی شیرازی * دل عاشق به پیغامی بس...
ادامه مطلب
در بند خزن و اندوه تسلیم مرگ گشتم واز دوری و فراقت محزون به کوه و دشتم ای صاحب کرامت اندک ترحمی کن نامه نگار بهرم کز بهر آن نشستم جهانگیری * به مژه دل زمن بدزدیدی ای به لب قاضب و به مژگان دزد مزد خواهی که دل زمن ببری این شگفتی که دید دزد به مزد ابوسلیک گرگانی * از دور به دیدار تو اندر نگرستم مجروح شد آن دیده پرحسن و ملاحت از غمزه تو خسته شد آزرده دل من وین حکم قضائیست جراحت به جراحت ابوشکور بلخی * منم آنکه خدمت تو کنم و نمی توانم توئی آنکه چاره من کنی و نمی توانی دل من نمی پذیرد بَدَلِ تو یار گیرم به تو دیگری چه ماند تو به دیگری چه مانی حواجه نصیر الدین طوسی * یارب که زمانه دلنوازت باشد ایٌام همیشه کار سازت باشد رخش تو شپهر و زین رخش تو هلال خورشید به جای طبل...
ادامه مطلب
صنمی برفروخت چهره چو مهر کز تجلٌیش سوخت خرمن ماه ذقن سیمگونش افکنده عقل را اوٌلین قدم در چاه جیحون یزدی * دیدمش شمع به کف سوی مزاری می رفت شمع از عکس جمالش به گداز آمده بود از سر خاک شهیدانش قیامت برخاست جان مگر در تن این طایفه باز آمده بود حکیم یزدی * سوز جگر شمع ز پروانه بپرس واز باده پرستان ره میخانه بپرس سروی تو پریچهره و من دیوانه جانا سخن راست ز دیوانه بپرس خواجو کرمانی * تو که نوشم نه ئی نیشم چرائی تو که یارم نه ئی پیشم چرائی تو که مرحم نه ئی ریش دلم را نمک پاش دل ریشم چرائی بابا طاهر همدانی * اگر دل دلبره دل بر کدومه و گر دلبر دله دل را چه نومه دل و دلبر به هم آمیته بینم ندونم دل که و دلبر کدومه باباطاهر همدانی ...
ادامه مطلب
مرا امروز آن گل گفت در گوش که فردا صبح با من کار دارد خدای من چه می خواهد بگوید؟ چه مقصودی از این دیدار دارد ؟ ایرج دهقان ملایری * گفتمتت دم مزن از عشق ! دلا نشنیدی ؟ این زمان خاطر خرٌم نه تو داری و نه من ی دل از درد تو می نالی ومن بی طاقت چاره صبر است که آنهم نه تو داری و نه من شجاع * جام اوٌل را زمی پرکردم و تا سرکشیدم دوستم از در رسید و گفت : هان ، دیدم چه کردی شد به این زودی فراموشت که از مستی چه دیدی ؟ باز هم می می خوری ! آخر تو دیشب توبه کردی پیوسته : او چنان چون روزه داری ، دید بر خوان روزه خواری من به لب لبخند و جامی پرزمی در دست بودم گفتمش : هشیار هرگز توبه از می کی نماید ؟! جانِ من ! دیشب اگر هم توبه کردم مست بودم شجاع * قدٌ تو نه آن سرو روانست که ...
ادامه مطلب
کلیم کاشانی : از هنرحال خرابم نشد اصلاح پذیر - همچو ویرانه که از گنج خود آباد نشد * وامق یزدی : مشکل علاج درد دل ما کند کسی - آن نیست دردِ ما که مداوا کند کسی * بیضائی کاشانی : قدی رعنا رخی زیبا ، لبی شکر فشان دارد بیانی گرم و روح افزا ، نگاهی دلستان دارد * وامق یزدی : چنان در دیده اش خوارم که می دانم پس از مردن اگر روید گُلم از گِل به چشمش خوار می آید * دکتر ر...
ادامه مطلب
قسمی یزدی : از قرب غیر هیچ دلم بیقرار نیست - زیرا که لطف و مهر تو را اعتبار نیست * لاادری : من رشته محبت تو پاره می کنم - شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم * قصٌاب یزدی : خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار - فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی * لاادری : هر رشته گسست میتوان بست - امٌا گرهیش در میان هست * قضائی یزدی : داد آن کو به تو این خوبی و زیبائی را - کاش میداد به من صبر و شکیبائی را * لاادری : نامه را چون میبری قاصد زبانی هم بگو - نامه را آهسته بگشا دل در آن پیچیده است * قضائی یزدی : هرگز از قاصد ندارن یاد پیغام تو را - زانکه از خود می روم چون میبرد نام تو را * دکتر ایرج دهقان : این بار دل نوید ظفر می دهد مرا - کان گل ز عشق خویش خبر می دهد مرا * قضائی یزدی : در ...
ادامه مطلب
از سعدی : آیا وجود حاضر و غایب شنیده ای ؟ - من در میان جمع و دلم جای دیگر است * فدائی یزدی : چشم مستت که مرا داد جفاکاری داد - شب تو را خواب و مرا محنت بیماری داد * لاادری : طبیبان بر سر بالین من آهسته می گویند - که امشب تا سحراین عاشق بیچاره میمیرد * فرخی یزدی : خواست تا موسای عقلم رو به سوی دل کند - عشق گفت این کوی جانان است کوه طور نیست * شفائی اصفهانی : دیدی که خون ناحق پروانه شمع را - چندان امان نداد که شب را سحر کند * افسونی یزدی : به هجرت زنده ام میبایدم کشت - که در عشق این گنه بخشیدنی نیست * سعدی : ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز - کان سوخته را جام شد و آواز نیامد * رهی معیٌری : بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار - بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام ...
ادامه مطلب